دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
لب تو چون نمک نوشخند خواهد شدصدای قهقههٔ گل بلند خواهد شد
هر که محو جلوهٔ جانان شود، جانان شودقطره، عمان می شود چون واصل عمان شود
طعن ها زاهد به عشق پاک دامن می زنداز سفاهت آستین بر شمع ایمن می زند
غنچه مانند این دهن باشدچون دهان تو بی سخن باشد
می به جام گل از آن رخسار زیبا ریختندرنگ سرو از سایهٔ آن قد رعنا ریختند
بحر را چشم تر ما از نظر می افکندکوه را بار غم از کمر می افکند
به قدر دستگه پامال حب مال خواهی شداگر دستی نخواهی داشت فارغ بال خواهی شد
صید خلق اهل ریا در گوشه گیری دیده انددامن خود را از آن چون دام ماهی چیده اند
سوار ابلق لیل و نهار خود باشداگر کسی بتواند سوار خود باشد
چو مهر دوست مرا در حریم جان تابدبه رنگ شمع ز نور دلم زبان تابد
آیینه با وقار تو سیماب می شودبا شوخی تو برق رگ خواب می شود
از شور جنون هیچ کس آگاه نمی بودگر سلسله جنبان دلم آه نمی بود
اگر غبار ره یار می توانی شدچو صبح مطلع انوار می توانی شد
شب که حالم زغم هجر تو دیگرگون بودبر کفم ساغر می آبلهٔ پرخون بود
سوی گلشن شو اکسیر حیاتت گر هوس باشدهوایش پر به دل نزدیک ماند نفس باشد
آن دم که باده کلفتم از سینه می بردخورشید رشک بر دل بی کینه می برد
خط به گرد عارضش گرد شمیم گل بودسبزهٔ پشت لبش موج نسیم گل بود
شب که در ساغر شراب ارغوان افکنده بودپیش رویش باده را آتش بجان افکنده بود
دایما خون دلم زان زلف و کاکل میچکدآب و رنگ گل نگر کز شاخ سنبل میچکد
عیار ناقصان از فکر کامل می تواند شدزبان گر خامشی عادت کند دل می تواند شد
غمی به خاطرم از بیش و کم نمی آیدبه هر دلی که رضاجوست غم نمی آید
چو انگشتان نایی دایما در رقص می آیدسرانگشت طبیب از جستن نبضم نیاساید
تا چند رود دل پی کاری که نداردتا کی بود آوارهٔ یاری که ندارد
دست خواهش تا توان از مدعا باید کشیدخویش را در سایهٔ بال هما باید کشید