دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
آه ما کی در شب هجرت فلک پیما نشدهر حباب اشک ما همچشم با دریا نشد
ز رنگ چهره ام بوی بهار درد می آیدنفس تا می کشم از سینه آه سرد می آید
چه جورها که غمت با دل تباه نکردفغان من اثری در دل تو آه نکرد
از نخستم تن ز درد عشق غم فرسوده بودغنچه سانم دل درون بیضه خون آلوده بود
آشنا با عشق اگر شد عقدهٔ دل وا شودقطره دریا می شود چون واصل دریا شود
اضطرابی دارم از آرام شوخ و شنگ ترناله ای از خامشی یک پرده سیر آهنگ تر
روم از خویشتن دنبال دلدارمگر یابم خبر از حال دلدار
ای ز فیض لطف عامت گشته خون ناب شیراز چه در کامم چو طفل غنچه شد خوناب شیر
فصل بهاران شده ساغر بگیراز بط می خون کبوتر بگیر
غفل نبرده بهره ای از روزگار عمروقتی که فوت شد نبود در شمار عمر
گرچه از موج هوا چین بر جبین دارد بهار خرمی از شاخ گل در آستین دارد بهار
نونهالم را ز بس بگذاشت بر شوخی مدارعکس در آیینه چون در چشمه باشد بیقرار
بی ذکر تو نیکو نبود پیشهٔ دیگربی فکر تو باطل بود اندیشهٔ دیگر
به بیخودی شد از آن همزبان من تصویرکه هست محرم راز نهان من تصویر
می رباید خط روی لاله گونم بیشتردر بهاران می شود سوز جنونم بیشتر
گریم ز هجر آن گل رو چون سحاب وارباشد شمیم گریهٔ تلخم گلاب وار
بی جلوهٔ روی تو نظر بسته نکوترراه نگاه دیدهٔ تر بسته نکوتر
از گل داغ جنون دارم بهاری در نظرباشدم از اشک گلگون لاله زاری در نظر
شد دل دریا کنارم ته همین از چشم ترموج قلزم گشته هر چین جبین از چشم تر
اگر از سوز عشقت سوخت دل دیوانهای کمتروگر بر باد شد خاکسترش پروانهای کمتر
پای هر نخلی که بوسیدم به دوران بهاردر چمن گل بر سرم افشاند احسان بهار
باشد ارباب رعونت را ز بی مغزی غرورشد تهی گشتن رگ کردن به تسبیح بلور
کار دنیا فکر ای دانا ندارد اینقدربهر دنیا غم مخور دنیا ندارد اینقدر
نباشد غیر عشق نیکوانم پیشهٔ دیگربه غیر از وصل خوبانم به دل اندیشهٔ دیگر