دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
آب از گداز دل نخورد سرو آه اگرچون داغ لاله قد نکشد از بر جگر
از ازل بی وحشتی نبود دل ما را قرارطفل ما نگرفته جز در دامن صحرا قرار
رفت می نوشیم ز یاد آخرشیشه از طاق دل فتاد آخر
نیست جز افغان مرا در بزم آن مکار کارهمچو آن بلبل که نالان است در گلزار زار
به فکر نام مباش اینقدر همین زنهاربه زیر سنگ منه دست از نگین زنهار
چون شود محو از دل خاکی سرشت ما غبار؟کی به افشاندن رود از دامن صحرا غبار؟
یادش از شوخی به دل ما را نمی گیرد قرارپرتو خورشید در دریا نمی گیرد قرار
گذشتم از سر عشقت من و خیال دگرگل دگر چمن دگر و نهال دگر
آمدی مستانه و گل گل طرب دارد بهارخندها از غنچهٔ گل زیر لب دارد بهار
دلم از هجر تو خون است امروزآفت صبر و سکون است امروز
عمر رفت و هست ذوق آن بر و دوشم هنوزتنگ دارد شوق آغوشش در آغوشم هنوز
چشم آینه پرآب است از مثال من هنوزسنگ راهم گریه می آید به حال من هنوز
دل عاشق زفغان سیر نگردد هرگزجرس از ناله گلوگیر نگردد هرگز
صبح شد ساقی همان مستی شب دارم هنوزخنده ها بر گریه های بی سبب دارم هنوز
شد از نگاه که آشفته یار ما امروزگرفته رنگ خزان نوبهار ما امروز
مردم و مهر ترا در دل نهان دارم هنوزاز سر خاکم چنین مگذر که جان دارم هنوز
در دامن دل اشک ز مژگان تر اندازاین مشت شرر باز به جیب جگر انداز
نوبهار آمد هوا آیینه پرواز است بازهر طرف خیل پری سرگرم پرواز است باز؟
فریاد چقدرها خورد افسوس بر امروزآن کس که نه دندان فشرد بر جگر امروز
مستان پی گلگشت چمن می رسد امروزنازش به گل و سرو و سمن می رسد امروز
به سیر باغ خرامان شد آن نگار امروزچه مایه فیض که اندوخت نوبهار امروز
غیر از ایام وصال بت دلخواه مپرسچند پرسی ز شب هجر، مپرس آه مپرس!
معنیی گر هست با رند می آشام است و بسچشم بیداری و به عالم گر بود جام است و بس
ز لب به سینه عبث نیست ترکناز نفسبود سمندر دل صید شاهباز نفس