دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
غنچه از دلبستگی گردیده پنهان در لباسمفت آزادی که چون سرو است عریان در لباس
به رنگ شمع بگدازد ز سوز سینه ام تیرشچو موج باده گردد آب خون آلوده شمشیرش
بی تو ساغر لخت دل چون لاله دارد در کفشقطرهٔ می سوزش تبخاله دارد در کفش
با صدانداز نشست آن بت رعنا در پیشغم پس سر شد و بگرفت قدح جا در پیش
می مکد خون دلم را غنچه عنابی اشمی زند بر آتشم دامن قبای آبی اش
طراوت دارد از بس نوبهار حسن سرشارشچکد رنگ از حیا چون قطره های می ز رخسارش
سرشته اند ز فیض هوای صبح تنشزموج پرتو ما هست تار پیرهنش
تا یاد ترا کرده دلم راهبر خویشپر در پر عنقا بپریدم ز بپریدم ز بر خویش
هر قدر غم بیند از گردون بود دانا خموشغنچه سانم دل پر از خون باشد و لبها خموش
ز حیرت ماند در بند چکیدن گوهر کوششوگرنه قطرهٔ آبی است از شرم بناگوشش
ندارد بیش ازین دل طاقت صهبای پر زورشدهد از هر نگه رطل گرانی چشم مخمورش
نشست و کان کیفیت ازو شد بزم رنگینشبدخشان می لعلی بود کهسار تمکینش
در بند پاس خاطر غیر اینقدر مباشغافل زحالم ای ز خدا بیخبر مباش
حسن معنی را وی بینا ز نادیدن به خویشگنجها در خویشتن یابی ز نسپردن به خویش
به گلزاری که در رفتار آید سرو موزونشبرافرازد پی نظاره قامت بید مجنونش
چنان کز قهر او مانند صهبا آب شد آتشچو جام باده از لطفش گل سیراب شد آتش
دل به عشق از بستگی وا می شود غمگین مباشعاقبت این قطره دریا می شود غمگین مباش
از یاد که گردید دلت مسکن آتشکز سینه جهد آه تو چون جستن آتش
به وادیی که کند تیغ عشق تسخیرشدل دو نیم بود نقش پای نخجیرش
ز مستی گر رسد دستم به لبهای نمک سودششود یاقوت دست افشار لعل خندهآلودش
شکاریی که دلم گشته است نخجیرشصدای شیر به گشو آید از نی تیرش
هرگز صدا نبرده در این بزم ره به گوشافتاده است رسم فغان همنشین خموش
ای دل هم آرمیده و هم می رمیده باشدآه به باد رفته و اشک چکیده باش
زل بند چاشنی باشد حلاوت از لبششیرهٔ جان می چکد چون صاف لذت از لبش