دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
در راه شوق جانان عزم سفر مبارکبر فوج غم دلم را فتح و ظفر مبارک
از سوز دلم دیدهٔ مهجور شود خشکهر قطرهٔ خون در تن رنجور شود خشک
نه همین چون نی، گلو بی دور ساغر بود خشکموج خونم در سراپا همچو جوهر بود خشک
در تنم از خون نمی گذاشت فریادلخت دل می آرد از چشمم برون، داد از سرشک
دل از کف رفت بدگو را ز کلفت در وفور زنگخورد فولاد را سازد چو ناخن بند مور زنگ
کشیده لاله شراب شبانه از رگ سنگچو شعله خونش ازان زد زبانه از رگ سنگ
حسن صدا از آن دهن غنچه فام تنگچون معنی لطیف بود در کلام تنگ
باشد کسی که سر خوی او ز جام دلدایم به رنگ غنچه بخندد به کام دل
گل کی نهد از ناز قدم بر سر بلبلباشد به چمن سایهٔ گل افسر بلبل
خنجر مژگان او زد زخم پنهانی به دلمنصب در خاک و خون غلطیدن ارزانی به دل
چو گل ز فیض صبوحی پر است جام جمالبه یک پیاله می از صاف رنگ مالامال
از فیض عشق دید بسی فتح باب دلدریای رحمت است چو گردید آب دل
از نور بندگیست فروغ جبین دلجز «عبده» چه نقش سزد بر نگین دل
یار می آید و به استقبالمی روم دمبدم ز حال به حال
می گشاید چشم بستن قفل درهای وصالپلک ها بر هم بود چسباندهٔ مشق خیال
بیند چو خرامیدن رنگین ترا گلروبد ره جولان تو با موج صفا گل
به محشر تا سری از خاک بیرون آورم چون گلسراپا پنجه گردم تا گریبانی درم چون گل
دارد دلم مهر علی از بس که پنهان در بغلهر ذرهٔ خاکم بود خورشید تابان در بغل
آن سبک مغزی که بر تن پروری بنهاد دلاز خریت شد اسیر منجلاب آب و گل
هرگز نبوده غیر توام آرزوی دلیارب تهی مباد ازین می سبوی دل
کو زبانی که دهم شرح گرفتاری دلمگر از طرز نگاهم شنوی زاری دل
کی غمی از پا و کی پروای از سر داشتمزان قیامت جلوه در دل شور محشر داشتم
ما خاک ره جلوه آن سرو روانیمدل داده و جان باخته اش از دل و جانیم
چشم تا بر آفتاب عارضت وا می کنیمهمچو شبنم خویش را محو تماشا می کنیم