دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
کرده جا تا آن لب میگون به افسون در دلمغنچه سان شد برگ گل هر قطرهٔ خون در دلم
در راه تو گه جان و گهی سر بفشانیمآن چیز که داریم میسر بفشانیم
با شیخ خانقاه می ناب می زنمساغر بطاق ابروی محراب می زنم
چو وصف ابروی آن ماه عالمگیر میگفتمسخن پیچیدهتر از جوهر شمشیر میگفتم
شب غم، بی جمالش، ساغر، اخگر بود در دستمز هر موجی قدح بال سمندر بود در دستم
عقل افلاطون منش را ریشخندی می زنمبر در دیوانگی دانسته چندی می زنم
ما را بود ز خون جگر لاله رنگ چشمبادا ترا ز باده بهار فرنگ چشم
دیده بر روی خیال تو شبی واکردیمچشم پوشیده جمال تو تماشا کردیم
تا ز یاد او دل غم پیشه رنگین می کنماز شراب ارغوانی شیشه رنگین می کنم
بود آسودگی در اضطراب از چشم بیتابمچو نبض خسته دایم در طپش باشد رگ خوابم
به راه عشق در گام نخست از خود سفر کردمبه پا بیخودی این راه را مردانه سر کردم
بسکه جا کرده است مهرت در سراپای تنمریشه نخل محبت گشته رگهای تنم
از غار راه ریزد عشق رنگ خانه امهمچو نقش پا ندارم بام و در، ویرانه ام
تا بود سودای زلفش در سر شوریدهامدانهٔ زنجیر میریزد سرشک از دیدهام
نه از بیگانه چشم مردمی نه زآشنا دارمغم عالم ندارم تکیه بر ذات خدا دارم
دشت را از جلوه اش رشک گلستان دیده امگل به دامان هوا از گرد جولان دیده ام
نخست از پهلوی خود دید آفت ها دل تنگمشکست از موج خارا خورد این آیینه در سنگم
به یمن همت عشقت ز قید دل رستمبتی که قبلهٔ آمال بود بشکستم
ز بیدردان مرا وا می نماید زخم پنهانمکه لبهایش بهم چسبیده از شیرینی جانم
روشن از سوز درون امشب چراغت می کنماز گل داغ ای دل افسرده باغت می کنم
بی تو چون پسته طرب ساخته غمناکترمیک دهن خنده نشانیده به خون تا کمرم
و قمری از فغان خود را دمی بیکار نگذارمبه تن از پیرهن جز یک گریبان وار نگذارم
دهد دل را به سیلاب فنا سیرابی اشکمخورد مژگان به هم چون موج از بیتابی اشکم
درآمد تا در آغوش تمنا آن برو دوشملبالب همچو ماه نو شد از خورشید، آغوشم