دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
بسکه با سامان شد از حسن ملیحی دیدنمبر کباب دل نمک پاشد نگه دزدیدنم
کبود از بوسه امشب لعل آن رشک پری دیدمگل شفتالوی این باغ را نیلوفری دیدم
فصل بهار اسیر گل و سرو و سوسنمدر دام خود کشیده چو طاؤس گلشنم
دور از تو زبسکه بی دماغمداغ دل شب بود چراغم
فارغ از اندیشهٔ خار کف پا بوده امتا به پشت پاره ای این دشت می پیموده ام
دلی از فیض یاد عارضش رشک چمن دارمقفس را می کند گلدام، طاؤسی که من دارم
خوش آن دم کز جفایش خوشدلی بنیاد میکردمبه این افسون دلش را مایل بیداد میکردم
گرنه از جوش نزاکت بر تنش سنگین بودتار و پود پیرهن از رشتهٔ جانش کنم
آن ملاحت راست در مستی ثناگستر لبمشور صد دریاست با هر قطرهٔ می بر لبم
بی او ز خون ناب دماغی چو تر کنیمدل را کباب اخگر لخت کنیم
کبوتر را ره آگاهی از احوال خود بستمکه حسرت نامه ام را بر شکست بال خود بستم
صد شکر کز غم چو تویی زار و خسته اماز پهلوی رخ تو چو زلفت شکسته ام
به شهربند تعلق دمی قرار ندارمسر مصاحبت اهل این دیار ندارم
بشکفت، شد نشانهٔ آن تیر اگر دلمخندید، گشت زخمی شمشیر اگر دلم
بی تو بیگانه چو عکس رخت از هوش خودمبا تو چون جوهر آیینه فراموش خودم
بستهٔ خود بودم از فیض ریاضت وا شدمبرگداز خویش تا بستم کمر، دریا شدم
به جز سر جوش می عقلآفرینی چون نمیدانمخم میخانه را کمتر ز افلاطون نمیدانم
تا ز جام عشق دل مستان شد و دیوانه همچون گهر مستغنی است از فکر آب و دانه هم
اسیر پیچش آن طره شکن گیرمز موج نکهت سنبل کنند زنجیرم
مکن آرایش آن زلف پی تسخیرمپیچ و تاب غم عشق تو بود زنجیرم
دست هوس زنعمت دنیا کشیده امچون طفل غنچه خونه دل خود مکیده ام
آشنا خواهد شدن ما و ترا دلها به همنسبتی دارند آخر شیشه و خارا به هم
ز بس بالد نگه از دیدنت در چشم حیرانمنیاید چون پر ناوک بهم صفهای مژگانم
ما منت مرهم به جراحت نپسندیمبر زخم جگر سوختهٔ داغ تو بندیم