دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
از غرور توبه غرق معصیت تا گردنمتر شد از اشک پشیمانی همانا دامنم
من که از جوش تجلی رشک نخل ایمنمپرتو شمع است چون فانوس گرد دامنم
افروخت تا ز باده عذار سمن برمحسنش می دو آتشه ریزد به ساغرم
مستیش افزود تا بشکست مینای دلمجام عیشش پر بود از ریختن های دلم
اگر حرفی ز سوز آتش عشقش بیان کردمبه رنگ شمع محفل خویش را صرف زبان کردم
افروختهٔ عشقم و پروانهٔ خویشممجنون تو لیلی وش و دیوانهٔ خویشم
ز شوق آنکه به گوشت رسیده آوازمبه بال ناله بود چون سپند پروازم
در حریم وصل از دلدار دور افتاده اممستم از کیفیت سرشار دور افتاده ام
نیست تنها بیرخت دشمن گریبان نالهامرخنه اندازد جرسآسا به دامان نالهام
در کدورت خون شدم از خویش شادان آمدمجسم رفتم در غم او از خود و جان آمدم
ما دل خویش به ابروی خم آویخته ایمهمچو قندیل ز طاق حرم آویخته ایم
حباب آسا فتد از دیدهٔ تر قطره اشکمز بس آهی نهان گردیده در هر قطره اشکم
اصلا بمی شکایتی از غم نکرده ایمهرگز ز زخم شکوه به مرهم نکرده ایم
به او نزدیکم و از شرم خود را دور پندارموصالش داده دست و خویش را مهجور پندارم
رفتی و بی تو باده کشیدن نسازدمچون غنچهٔ حباب شکفتن نسازدم
خاکساری را چو نقش پای تا دل بسته ایمخویش را چون جاده بر دامان منزل بسته ایم
ما که دل در فکر دنیای خراب افکنده ایمگوهر یکدانه ای را در خلاب افکنده ایم
بی تو از بس گرد غم بر چهرهٔ دل داشتیمدر کنار اشک حسرت مهرهٔ گل داشتیم
زحال من چسان آگاه گردد شوخ خودکاممکه قاصد را بلب ماند نی شد ناله پیغامم
ای من خراب طورک رندانه تان شوممن خاک راه جلوهٔ مستانه تان شوم
سوخت تا از پرتو آن آتشین خو پیکرمصیقل آیینهٔ خورشید شد خاکسترم
یکرنگ بیخودی شده از خود بریدهامبا وحشت آرمیدهام از بس رمیدهام
ضعف نگذاشت که یک ره جهد از جا آهمشد گره در دل خونین چو سویدا آهم
غمی در خاطر هر کس وطن گیرد غمین باشمدلی در هر کجا آید به درد اندوهگین باشم