دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
رنگین کنی زخون جگر گر خیال راشاید که دلنشین شود اهل کمال را
امشب فزود دل ز طپش جوش دیده راگردیده دامن آتش خس پوش دیده را
گل با سر بازار بسنجد چو چمن رابازر به ترازو ننهد خاک وطن را
که چو سوزن دوختی بر جامه چشم خویش راگاه عینک وار بر عمامه چشم خویش را
هست تا ترک تعلق کرده سامان مراپرتو مه شمع کافوری شبستان مرا
سرت گردم به گلشن جلوه ده آن روی چون گل رارگ لبریز خون ناله کن منقار بلبل را
نونهال من چو دید آیینه رااز گریبان گل دمید آیینه را
میانش نیست از جوش نزاکت در نظر پیدابود چون معنی از مصرع زقد او کمر پیدا
زخلق خوش لقب بیگانه کردی باده نوشان رابه زهر چشمی امشب آب ده پیکان مژگان را
غیر رسوایی چه حاصل از بیان ما به ماسوز دل روشن چو شمع ست از زبان ما به ما
فلک به هرزه کمر بسته است جنگ مراکه نیست شیشه شکستن شعار سنگ مرا
تهی کردم زاشک و آه امشب سینهٔ خود رازنقد و جنس خالی ساختم گنجینهٔ خود را
نیست حاجت خط مشکین عارض جانانه رااین چمن لایق نباشد سبزهٔ بیگانه را
می کنند احباب بی معنی مکدر سینه راعکس طوطی سبزهٔ زنگار بس آیینه را
کاری نیاید از خرد ذوفنون ماما را بس است مرشد کامل جنون ما
در سینه نیست دل به خدا ره نبرده رانسبت مده به حضرت دل خون مرده را
صاف حسرت زغمت نشئه طراز است مراشیشه دل زتو لبریز گداز است مرا
سوز دل در غم عشق تو گواه است مراسینه فانوس صفت منبع آه ست مرا
نه در وصال و نه هجران بود قرار مرانه در خزان شکفد دل نه در بهار مرا
بس که بگذارد زشرم آن مه جبین آیینه راهمچو آب از دست ریزد بر زمین آیینه را
کی زر دنیا برآرد پریشانی مراگشته جزو تن چو گل تشریف عریانی مرا
بی او به دیده گرد کند شیشه ریزهادر دل خزیده گرد کند شیشه ریزها
زبون کی می توان کرد به نیرو چرخ پرفن رابه خاک افکنده این زال کهن چندین تهمتن را
تا زنده ام بود غم عشقش هوس مرادامن زدن بر آتش دل هر نفس مرا