دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
نمی باشد زمرگ اندیشه ای پرهیزکاران راسفر فیض صباح عید بخشد روزداران را
حیران تو از هر خم مو دیدهٔ خط رادل دید و پسندیدهٔ خط را
کسی کو چون دل شیر است از جرأت نشان او رارود گر در بر شیران بود مهد امان او را
مزاج شعله بود وضوح شوخ و شنگ ترازهم چه فرق شتاب بود و درنگ ترا
ای گنجها ز گوهر یاد تو سینههاو ز نقد داغ عشق تو دلها دفینهها
افزود عشق قدر دل دردناک رااکسیر درد کرده زر این مشت خاک را
رخی زآتش می رشک ایمن ست تراچراغ بزم ز روی تو روشن است ترا
چوب قفس نخست زخس می کنیم ماپس مرغ شعله را بقفس می کنیم ما
به پیری نشد چاره گردن کشان راکه زورین کند حلقه گشتن کمان را
لایق نبود کینهٔ چرخ اهل صفا رامعذور توان داشتن این بی سر و پا را
ز زلف و کاکلت ای نازنین گره بگشازکار عاشق زار حزین گره بگشا
چه چاره است دل سر زدیده بر زده راخدا علاج کند این جنون به سر زده را
غم بود چاره حریف به غم آموخته رابستم از داغ تو بر زخم جگر سوخته را
بی درد بر کنار مریز آب دیده رادر کار دل کن آن می صاف چکیده را
گرم دارد شیخ ما با خویشتن هنگامه راکی بود از خود رهایی بستهٔ عمامه را
برد یاد او دل غم پیشه راجوش می برداشت از جا شیشه را
گردد ز سیر صحرا کی حل مشکل ماشد پردهٔ بیابان قفل در دل ما
چون حباب از بیخودی شد کام دل حاصل مرارفتن از خود گام اول بود تا منزل مرا
زبسکه کرده مکرر ثنای واجب راز هم گسیخته تار نفس کواکب را
ره عشق است و نبود خاطر خرسند باب اینجابه یک لبخند از خود می رود دل چون حباب اینجا
از فلک هرگز نخواهم آرزوی خویش رادر گره دارم چو گوهر آبروی خویش را
نماید جلوهٔ عکسش ز بس بیتاب دریا رابلرزد عضو عضو از قطره چون سیماب دریا را
بزم عشق است و قدح کام نهنگ است اینجاباده خونابه صراحی دل تنگ است اینجا
همچو گل تنها همین نبود صفا حسن تراصد ادا باشد نهان در هر ادا حسن ترا