دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
نگه بر چهره نتوان کرد آن ترک شرابی رایکایک چون در آتش افکند کس مرغ آبی را
از عکس تو شد گرم طپش تا دل دریاگوهر شده تبخال لب ساحل دریا
چشم او آشیانهٔ دل ماحلقهٔ زلف خانهٔ دل ما
به عرش عزتم جا داده است اقبال خواریهانماند ضایع آخر فیض ضایع روزگاریها
به نیروی محبت در کنار آرم میانش رابه زور ناتوانی می کشم آخر کمانش را
آهم گشود تا پر پرواز در هواشد رشک گلستان ارم سربسر هوا
ز دست درد مجنونمشربان را در بیابانهابه دامن میرسد مانند گل چاک گریبانها
آید صدای نالهٔ دل از نگاه ماچون شاخ ارغوان بچکد خون ز آه ما
مگر بگذشت دل آزرده ای با درد ازین صحراکه همچون آه دردآلود خیزد گرد ازین صحرا
اینقدر در کشتن من سخت استادن چراچون دل من جان من یک پهلو افتادن چرا
قضا چون باعث ایجاد شد آب و گل ما راز خون چشم حسرت کرد تخمیر دل ما را
می دهد طرز نگاهت یاد می نوشی مرایاد آغوشت کند گرم همآغوشی مرا
ترسم که خراشد تن نازک بدنم رااز نکهت گل جامه مکن سیم تنم را
سخت پر شد در غم عشقت تن محزون مامی ترواد چون عرق از هر بن مو خون ما
ساخت هر کس از توکل تکیه گاه خویش رااز خس و خار خطر پرداخت راه خویش را
دارد همیشه عشق سخن ناتوان مرادر تاب و تب چو شمع فکنده زبان مرا
از ترک آرزو بفزاید کمال ماچون موج پرفشاندن دستی ست بال ما
بی طلب آورد مستی دوش دلدار مراآن گل خودرو چه رنگین کرد گلزار مرا
مه من چون دهد عرض صفای پیکر خود راکشد صبح از خجالت بر سر خود چادر خود را
منع نتوان کرد از بی طاقتی سیماب رامشکل است آری عنان داری دل بیتاب را
ز بس دیوانگی کردم به یاد روی او شبهاز وحشت گشتهاند آشفته چون گیسوی او شبها
بپوش از دیدهٔ نامحرم شهوت عبادت رانهان کن در نقاب ظلمت شب حسن طاعت را
می کنم در سینه پنهان آه درد آلود راآتش ما در گره چون لاله دارد دود را
بود دو نرگس آن شوخ بی تحاشی ماز جنبش مژه در کار دلخراشی ما