دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
از رنجش او دلم مشوش باشدبیطاقت و ناصبور و ناخوش باشد
دل چند به فکر باغ و مسکن باشدآخر چو مآل کار مردن باشد
دل گر ز گداز آینه سان خواهد شدچون آب سراپای روان خواهد شد
زآن خنجر مژگان ز بدنها جان شدزآن هندوی چشم غارت ایمان شد
هر کس قدر شکستگی را دانددانسته به دل نهال غم بنشاند
آن ذات که ممکنات از او یافت وجودبودست مدام و هست و هم خواهد بود
صاحب صورت تا بری از معنی بودچشم حقیقت سبک و رسوا بود
هر کس که ملایمت به او یار بوداز خسّتپیشگان در آزار بود
حیف از صنمی که زشت کردار بودبا هر خس و خاریش سر و کار بود
با چشم تو آن را که سر و کار بوددر مخمصهٔ عجب گرفتار بود
آن دل که ز جام عشق مسرور بوددر سینه اگر بماند مجبور بود
جویا هر کس که محرم راز بودبا خامشی و سکوت دمساز بود
خوب است که زخم یار کاری نبودجز لذت درد امیدواری نبود
در تعزیهٔ حسین آن شاه شهیدتا روز قیامت خوشی از خلق رمید
در ماتم شاه شهدا گریه کنیددریا دریا در این عزا گریه کنید
از خلق چه اندیشه به ارباب هنروز خصمی این طایفهشان را چه ضرر
بدگوهری ار به نیکیت بسته کمربیگانه از آن نکوئیش دان گوهر
افسوس ز تخم آرزو کشتهٔ عمروز حاصل با خون دل آغشتهٔ عمر
شوری اگرت هست ز مردی در سراز حقِ نمک تا بتوانی مگذر
آید بوی یدالله از خاک بشرهر چند بود ز جهل حالش ابتر
هر کس ز نخست شد به غفلت خوگرمنعش چو کنند بیش افتد به خطر
خواهی دل روشن از چو مهر انورصیقل کنش از موجهٔ خوناب جگر
یکه شوی ار ز خواب غفلت بیدارهر سوی که بنگری بود جلوهٔ یار
با تلخی ساز تا شود شیرینترخونابهٔ دل خور که شوی رنگینتر