دفتر شعر
۱۰۵ شعر در این دفتر
سرسبز شده جهان ز فیض نوروزیعنی که رسید روز عشرت اندوز
ای روی تو آفتاب در چشم تمیزوی زلف سیاه تو بود عنبر بیز
زان عارض لاله گون و آن خال بنفشنه فکر کلاه دارم و نه غم کفش
زان پیش که پا فرق کنیم از سر خویشبودیم مدام طالب دلبر خویش
شماعیک آن به بحر مکاری غرقمیریزد شمع بس که با حیله و زرق
هر جا مژهاش خلاند نوک گزلکپاشیده نگاه نمکین کانِ نمک
پیدایی او اگر چه باشد به کمالبیگانهٔ دید ماست آن حسن و جمال
از لاله و گل به رنگ و بوتر میبالاز هر چه نمو کند نکوتر میبال
این دشت که دل چسبی هر خار به دلشد فیضرسان چو سیر گلزار به دل
حیف است اگر ز دخت رَز جویی کامکاین فاحشه باشد از ذوات اعلام
ز آغاز وجود خویشتن تا انجامهرگز نزدم در ره حق جویی گام
بس فیض که از چلیم اندوختهامبر وی نظر خواهش از آن دوختهام
صد شکر که خیرخواه اعدای خودملیکن بدخواه خصم مولای خودم
وقتی گر بود همچو گوهر اشکمشد ز آتش دل کنون چون اخگر اشکم
در راه وصالت ای بت کج کلهمشب تا به سحر چشم تمنا به رهم
صحّت ز علی مرتضی میخواهمدرد خود را از او دوا میخواهم
دایم به سراغ سر کوی تو دومتا جان دارم به جستجوی تو دوم
پیوسته به دوران تو ای چرخ کهنبا اهل کمال هستی از بس دشمن
افسوس که شد به دل بهارت به خزانمغلوب جنود کفر گردید ایمان
طعن این همه بر چرخ ستم پیشه مزنبا دست و زبان سنگ بر این شیشه مزن
جویا خود را به شعر مشهور مکنبسیار از این مقوله مذکور مکن
غرق است به بحر جرم تا گردن منشرمنده بود دلم ز بد کردن من
ای آنکه دلت گشته ز امساک تو خوننبْوَد دهنت از تو به نانی ممنون
گویند مدام عارفان آگاهکاندر خلق است جلوهٔ سرّالله