دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
بیگانه وشی با من دیوانه چه سودگنج از دگران و خانه ویرانه چه سود
مرد آن نبود که چشمش آلوده بودیا در پی قول و فعل بیهوده بود
تا پیر و معلم از تو خرم نشودکار تو قبول خلق عالم نشود
در راه طلب کسی بجایی برسدکو سعی کند برهنمایی برسد
بر علم و هنر گرچه کسش دق نرسدبی پیر هنر برونق نرسد
آنرا که خیال دلفروزی باشدباید که دل او چو شمع سوزی باشد
با صاحب حسن دیده حس باشدقطع نظرش ز اهل مجلس باشد
از مستی شد ملک نگون خواهد بودهر گوشه هزار دزد و خون خواهد بود
سلطان که خراج بر رعیت فکندباید که بظلم بیخ مردم نکند
باید دل شه بعفو خواهان باشدمیلش بخلاص بیگناهان باشد
بی تجربه به هر کی با یکی یار شودگر شاه بود ز بنده بیزار شود
جز سرو قدان که مردم از ناز کشندهر کس که بود کشنده را باز کشند
از بنده هنر ارادت شاه بودگر دزد دغل کند نه دلخواه بود
ظالم بقیامت اعتقادش نبودبیدار کند که بیم دادش نبود
گویم سخنی اگر ترا هوش بودزن جمله یکیست گر در آغوش بود
زن را که بجام عیش دستی باشدبر شیشه عفتش شکستی باشد
فرخنده سعادتی که معبود دهدآنستکه وصلت بدو مسعود دهد
فرزند تو بهتر آنکه خود رو نبودتا جاهل و خشمناک و بد خو نبود
پرسید کسی که آخر آیا چه شودوین جان بکجا رود تن ما چه شود
شیخ است بر آن که کار خود نیک کندرندست که بد بیند و صد نیک کند
شیراز که کس درو هنر نپذیردبحریست که ماهیش بخشگی میرد
شیراز که گل درو بصد لون بودمثلش نتوان گفت که در کون بود
هر کس که بوقت عقد زن نار خریدبیچاره بزر خانه برانداز خرید
مرغی که ز بند غم گشادش باشدباید که همه عمر کشادش باشد