دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
آنکس که بخدمت تو تن کرد اسیرمزدش برسان و بلطف و منت بپذیر
ای نخل جوان درین چمن با گل و خارچون سبزه مکن زبان درازی زنهار
حکمت ز ره دلیل و برهان آموزعرفان ز رموز اهل عرفان آموز
در ملک جهان چه دیدی از عمر درازکانرا نشکست این فلک شعبده باز
در مهر علی کوش و در ایمان آویزبا هر که نه یار اوست منشین و مخیز
آدم بطهارت و تمیز است عزیزبهتر ز طهارت و تمیزست چه چیز
عیدست بیا دل اسیری بنوازوز نعمت خویش گوشه گیری بنواز
ساقی قدحی که شد در گلشن بازکوه از گل لعل کرده پر دامن باز
جان رفت و سر پریدنم نیست هنوزامید باو رسیدنم نیست هنوز
با فتنه عشق خوبرویان مستیزخون خود از آب دیده خویش مریز
بگذر ز هوای شهوت و رغبت نفسگر شیر دهی مباش در خدمت نفس
من سوزنم و تو در مثل مغناطیسبسته است مرا برشته ها نفس خسیس
چو باده خوری مزن به بیهوده نفسبسیار مگوی تا نگویند که بس
ای مست وصال یار از اغیار بترسدر روز فراغت از شب تا بترس
گاهی ز اسیران جگر ریش بپرساحوال مرا از همه کس بیش بپرس
بیمار و جز تو یاریم نیست ز کسدر زندگیم نمانده جز یکدو نفس
یارب خجلم چنان ز آلایش خویشکز خلد طمع ندارم آسایش خویش
خاموش نشین و فتنه انگیز مباشخود را بزبان خویش خونریز مباش
شهوت مپرست و بر بتان ناظر باشاز اول کار واقف آخر باش
دل همچو چراغ روغن از خون بودشآن به که چراغ روغن افزون بودش
دوش از غم عمر رفته در منزل خویشدر فکر فرو شدم دمی با دل خویش
کسری که فلک بمعدلت پروردشبیداد اجل بین که چسان گم کردش
با خلق کرم کن و به آزار مکوشور جور کنی ز غیرتِ حق مخروش
فرزند نکو بر آر ای صاحب هشور زشت بر آریش هم از پیش بکش