دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
آن قد چو سرو بین و روی چو مهشوان نرگس پر عشوه آهو نگهش
عقل است کسی که شه برد فرمانشعقل است سری که گم بود سامانش
گرخانه سیه زعشق او شد مخروشور دیده سفید از انتظارش کم جوش
تا کی نگرم بدیده روشن خویشهمچون مژه خار فتنه بر دامن خویش
گر دوست نصیب ما نکردست فراغما نیز چو شمع دل نهادیم به داغ
ایمه که ندارم از تو پروای چراغجایی که تویی کجا بود جای چراغ
پیریم و فقیر و ناتوانیم و ضعیفما را نبود بغیر غم یار و حریف
دهقان چو بخاک افکند تخم ضعیفیک صد شود از لطف خداوند لطیف
برخیز و طواف کعبه مشمار گزافکین رمز کسی نیابد الا دل صاف
گر بگسلی از لذت تن همچو ملکپرواز کند طایر روحت بفلک
آدم به کریوه ایست در راه فلکشیبش درک و فراز معراج ملک
اهلی که مرید تو بود پیر فلکشاگرد غم تو گشت و استاد ملک
فرزند بخوی و بوی خودساز بزرگمگذار بصحبتش چو تاجیک چه ترک
در طور فنا چو موسی از خود بگسلمستانه عنان هستی از دست بهل
شهوت چه حرام و چه حلال است وبالکان یکدمه لذتست و صد ساله ملال
اهلی ز جهانیان چو مجنون بگسلوین دام و ددان بهم در افتاده بهل
زاد همه راه برگ و سازست ایدلزاد ره آخرت نمازست ایدل
فرزند تو شاخیست تر از اول حالهر گونه بر آرایش بر آید چو نهال
ساقی من مست کی شوم همدم عقلمجنون صفت آواره ام از عالم عقل
ایسرو سهی درآ در آغوش چو گلبا ما بحضرو باده مینوش چو گل
اهلی در نظم و گوهر طبع فضولاز مهر علی دارد و از حب رسول
اهلی ز جهانیان چو مجنون بگسلصحبت بحریفان دل آزار بهل
ایمه که رخت گرفته صد خرده بگلاز سنبل خط کشیده صد پرده بگل
من خود نرسم بوصل آنطرفه غزالور هم برسم کجا رسم باری حال