دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
یا رب گنه آلوده ز دنیا مبرمبی وعده وصل خود بعقبا مبرم
یا رب مهل اندر گنه اندوختنمبنما ره علم و حکمت آموختنم
یا رب من اگر گناه بیحد کردمبر جان و جوانی و تن خود کردم
ما گنج غمیم و غم ز حق خواسته ایمظاهر همه عیب و باطن آراسته ایم
گر در همه آفاق بگردی چو نسیمکار همه کس بسنجی از طبع سلیم
صاحب هنری را که بود طبع سلیمخاک ره خلق باشد از خلق کریم
ما با می و مستی سر تقوی داریمدنیا طلبیم و میل عقبا داریم
تا کی ز خمار می سرافکنده شویممیریم بصد درد و دگر زنده شویم
تا چند بعالم مکرر نگریمسال و مه و روز و هفته و شب نگریم
از بسکه زناکسان پریشان شده اماز صحبت نیک و بد گریزان شده ام
گه در طلب عیش و سروری بودیمگه در پی خلوت و حضوری بودیم
از شصت گذشت عمر و رهبر نشدیمگامی ز ره کام فراتر نشدیم
چل سال بوادی طلب افتادمبستم کمر شوق و قدم بگشادم
ایشاه شهید بیتو ما چون باشیمکز بودن خود همیشه محزون باشیم
ساقی بخرابات اگر گام نهماز بهر بتان نازک اندام نهم
هر چند مجرد از خلایق شده ایمبیگانه ز صحبت خلایق شده ایم
فریاد که مردم و نگویی چه کسمفریاد که جز تو نیست فریاد رسم
مشنو که کس از جهان رسیدست بکامخونابه دل بعاشقان داده مدام
تا کی غمت ایشوخ سمتکار خوریمدر وصل تو خون زرشک اغیار خوریم
من بلبل تلخ عیش شیرین سخنمشد تازه ز نوبهار داغ کهنم
ایسرو روان که خوشتری از جانمدر تاب مشو اگر گلت میخوانم
ای یوسف جان که من خریدار توامسودازده گرمی بازار توام
ساقی بنشین که با تو دمساز شویمنرگس صفت از باد سر انداز شویم
دستم نرسد بوصل آنمه چکنم؟با نخل بلند و دست کوته چکنم؟