دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
دل سوخت ز عشق و دیده شد گریان هموز حد بگذشت اشک بی پایان هم
عمریست که من کشته دیدار توامدیریست که مست چشم بیمار توام
گر از دهنت روایتی میگویمزان لب سخن از عنایتی میگویم
ای راحت جان که مست دیدار توامدیریست که مست چشم بیمار توام
مستم من و ناصبور و ناپروا همدنیا همه هیچ پیش من عقبا هم
هرگز بغم جهان فرسوده نیموز هیچ متاع عالم آسوده نیم
بیروی تو چند جان بحسرت بدهمباز آی و خلاص ازین مشقت بدهم
گه وصف گلی بصد زبان میگویمگاهی غم خود بصد فغان میگویم
در بند کسی فتاده از سادگیمکاندیشه نمیرسد به آزادگیم
ای تازه جوان کز تو دل افروخته امپیرانه سر از داغ غمت سوخته ام
ما با رخ یار آینه جم چکنیمدور از رخ یار هر دو عالم چکنیم
ما ز هر غم عشق تو چون قند خوریمباور نکنی بیا که سوگند خوریم
من سوخته دل ز آتش تقدیرموز آب دو دیده کی بود تدبیرم
با درد خوش دلم چه درمان دارم؟خاموش و خار غصه در جان دارم
تا سر بودم سر جوانان دارمتا جان بودم هوای جانان دارم
ای کز ستم تو راحتی می یابموز خون لبت ملاحتی می یابم
آنشوخ که من شاه بتانش گویمآرام دل و جان جهانش گویم
خورشید رخا ز مهر خود داد دهمکز بهر تو جان من دهم و شاد دهم
گر من صفت سینه مجروح کنمخون در دل یاران سبکروح کنم
ای گل گله تو پیش هر کس چکنمبیهوده فغان ز چرخ اطلس چه کنم
من غیر تو ای مایه راحت چکنمبی لعل تو مرهم جراحت چکنم
گاهی ز در کعب صفا میجستیمگه جنت و کوثر از خدا میجستیم
از عشق هوای نیکنامی داریموز باده امید دوستکامی داریم
عمریست که بهر کام دارم ناکاماز شام نظر به صبح و از صبح به شام