دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
ما گریه کنان بر سر خاک پدرانزین غم که شدند ازین جهان گذران
قرآن که درو گنج الهیست دروناز چار کتاب حق بقدرست فزون
از پند رفیق مهربان عار مکنبشنو سخن و تندی بسیار مکن
یا رب بکرم درد مرا درمان کنرحمی بمن سوخته هجران کن
چو گریه خون گشاد خواهم دادنجان همه را بیاد خواهم دادن
ایسرو قد لاله رخ غنچه دهنیاقوت لب سنگدل سیم دقن
از بهر سری ذلیل نتوان بودندر خانه شب رحیل نتوان بودن
هر چند ز جور بخت نامقبل منمعشوقه مهربان شود قاتل من
دل را بغم زمانه آلوده مکنجان را هدف خیال بیهوده مکن
برخیز و مکن تکیه به عمر گذرانمی خور که وفا نیست در اطوار جهان
هرگز نکنی میل من ایعهد شکنسنگ است دل تو ای بت سیم ذقن
عیسی دم ماست بخش شیرین نفسانزحمت مده ایقریب چون خرمگسان
یارب دل من ز سینه ریشان گردانوز اهل وفا و مهر کیشان گردان
اهلی بگسل ز صحبت هیچکسانبا اهل دلان نشین نه با بوالهوسان
اهلی که بود خاک ره درد کشانکوته نظرش نه قدر دانست نه شان
ساقی قدحی ببخش و بیداد مکنقطع نظر از عاشق ناشاد مکن
هرگز نشود حسن چنین خوار که منبلبل نشود ز گل چنین زار که من
تا حال من حزین چه خواهد بودنو انجام ز کفر و دین چه خواهد بودن
ساقی، چو چراغ سحرم زار و زبونچشمم بعنایت تو بازست کنون
ای یوسف جان درون پیراهن تونقد و جهان جوی است از خرمن تو
باد است سخن ز مدح پر باد مشووز گفتن زشت هم بفریاد مشو
بسرشت بچل صباح ایزد گل توکز صبر خمیر مایه گیرد دل تو
گر سفله غنی شود چه جود آید ازواو جمله زیان است چه سود آید ازو
هرکس که هوای نفس شد پیشه اوصد خار بلا روید از اندیشه او