دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
زن دوست نداری که بود دشمن توواتش فکند همیشه در خرمن تو
چون سبزه نخست بود همسایه سرووز همت او بلند شد پایه سرو
با اینهمه بی نیازی و حشمت توافسوس ز خواری من و عزت تو
گفتی غرضت ز بندگی چیست بگودرویشی و کهنه ژندگی چیست بگو
ای برقع ماه زلف همچون شب توجان بر رخ آب خضر از غبغب تو
ما را همه دم هوای یاریست ز نوسرمستی عشق گلعذاریست ز نو
اهلی چو سگ تو شد مشو غافل ازوهر چند که گردی بودت در دل ازو
آن دل که نگشته ام دمی خرم ازوهر روز بتازه دیده ام صد غم ازو
یارب تو خداوندی و ما بنده همهرحمی، که ز کرده ایم شرمنده همه
دشمن چو توانا شود و خونخوارهبا او نبود غیر مدارا چاره
درمعرکه بگریز ز پیکان همهو اندیشه مکن ز تیر باران همه
آدم که خداش سرفرازی دادهو اندر همه کار چاره سازی داده
عالم شب و روزیست درین حادثه گاهوان روز و شبت موی سپیداست و سیاه
ما میوه این چمن چشیدیم همهور بار دلی بود کشیدیم همه
آن گل که بود رخش گلستان همهوز دیدن او تازه بود جان همه
در عشق زبونی از زبردستی بهدرویشی و نیستی ز صد هستی به
ایچشمه آفتاب با روی چو ماهخورشید پرستان همه را در تو نگاه
عشق تو بلای عقل و دین است همهاز ما همه مهر و با تو کین است همه
یا رب بکرم نگاهدارنده تویینقش همه را رقم نگارنده تویی
ای محرم راز دل چه بیگانه وشیتا چند برنگ و بوی این باغ خوشی
ای آب بقا اگر ز گل پاک شویآیینه لعبتان افلاک شوی
اهلی ز جهان چو قسمت خویش خوریگر کوشی وگرنه کی کم و بیش خوری
اهلی بسخن کجا رسیدی باریزان حسن نهانی چه شنیدی باری
گر از همه کس بلطف و احسان گذریآسوده کی از حسود نادان گذری