دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
جان یک نفس است و عمر مرغ قفس استبیهوده نفس مزن چو عمرت هوس است
در آینه خاطرت از هر که شکی استاو هم بشک است رانکه خاطر محکی است
زاهد، به رخ آن مه چو نگاه افکندتبا اینهمه زهد در گناه افکندت
بهتر ز کمال عشق جانپرور چیستخوشتر ز جمال و طلعت دلبر چیست
اهلی که هزار بلبل از وی خجل استاو نیز چو دیگر همین آب و گل است
عاشق که غمی در دل آگاه ویستسوزی دگر اندر نفس و آه ویست
جز محنت و غصه حاصل دنیا چیستحال بدو نیک این جهان پیدا نیست
عالم که چو چشم باز کردی هیچستهر کار کزو بساز کردی هیچست
شهدی همه نیش است و در او نوش کم استبگذار که با وجود هستی عدم است
این عالم بی وفا ندانیم که چیستکز وی دل کس چنانکه میخواست نزیست
امروز که دوران فلکت با تو نکوستهشدار که دشمنیست در صورت دوست
تا کی زغمت دو دیده تر خواهد گشتبدحالیم از چرخ بتر خواهد گشت
ای میوه سر درختی باغ بهشتقد چو نهال تو درین باغ که کشت؟
هر چند که عاشقی دل افکارتر استکار دل او ز عشق دشوار تر است
عمرم که بگفتگو درین خانه گذشتیکچند بوصف چشم مستانه گذشت
زینگونه که عمر من درویش گذشتضایع همه عمر من کم و بیش گذشت
در مذهب عاشقان که رمزی دگرستمشنو که چو من نامه سیاهی دگرست
باز آ که نماند بی توام تاب حیاتبی وصل تو تلخست شکر خواب حیات
ما صاف دلیم و کار دشمن دغلیستهر بد که کند چاره ما کم محلیست
یارب تو شکسته مرا ساز درستو انجام شکسته کن چو آغاز درست
از جام کرم قسمت هر کس دوریستوین درخور مشرب ار نباشد جوریست
مجنون چه اگر تشنه بحسن لیلی استلیلی بمثل قطره و مجنون سیلی است
گر آدم و گر فرشته گر دیو و پری استحسن تو ز روی جمله در جلوه گری است
عارف بجز از عارف آگاه کجاستهر بوالهوسی رهبر این راه کجاست