دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
جان دو جهان ز شخص من در سخنستکان یوسف گمگشته درین پیرهن است
یک گربه ده و بصد « همی » منصرف استدر اصل یکیست این سخن منکشف است
پامال شود بفتنه هر مال که هستگردد شب غم روز و هر اقبال که هست
کشتیست دو کون و ما تماشا گر کشتاز بهر تماشاست چه زیبا و چه زشت
مقصود خدا ز خلق اسرار دل استصد یوسف جان غلام بازار دل است
بی صبر نصیب کس در این مایده نیستبی صبر نپخت دیگ و این قاعده نیست
در غیبت بیگنه یکی پرده در استوانکس که زنا کند پس پرده درست
بخشش نبود جز صفت حضرت دوستآزاده کسی که بخشش عادت و خوست
آن نیست هنر که خانه پر گنج و زرستگر شاد کنی دل خرابی هنر است
آنکس نعمش زیاده باشد همه وقتکو خوان کرم نهاده باشد همه وقت
ممسک بجهان به بیش و کم محرومستبا گنج زر از فیض درم محروم است
با خلق اگر غرض نباشد سخنتبوی نفس جان وزد از دم زدنت
آنرا که هنر نباشد و پایه بختهرگز نشود کسی بزیبایی رخت
ای دانش خود گشته هنر در نظرتوز فخر گذشته است از عرش سیرت
در باغ می از نیک و بد مردم مستچون میوه زهر ناک و شیرین همه هست
غیر از ره عیش گرچه دلخواهی نیستغافل مرو این راه که بی چاهی نیست
ای خفته که راه بیخودی پیشه تستشیطان غرور در رگ و ریشه تست
هر تازه خطی که بهر زو با تو یکیستدیویست بمعنی و بصورت ملکی است
شهوت ضررش مگو که حالی پیداستاز شیر ژیان خرد مثالی پیداست
وصلت نه بنسبت و به بختی که بداستکادم نشود کسی بدرختی که بداست
آخر ز جهان غرقه بخون باید رفتوز دایره سپهر دون باید رفت
با ظلمت مرگ برق جان را چه ثباتبس غره مشو چو کزو از آب حیات
ای مست فرح که ساغرت هست بدستغافل نشوی که غفلتت هست بدست
برخاست میان بسته دلم چابک و چستمیخواست که کار خود کند جمله درست