دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
ایطالب کعبه گر ترا میل صفاستدریاب که استطاعت پای رواست
ایزد که بکعبه کرد حکم سفرتآنست که باشد از غریبان خبرت
آن چار کتاب حق که آمد ز نخستبیشک همه حجت الهی است درست
بر چرخ قدم نهی به سعی و حرکتوز چرخ کسالت افکند در رکت
آنرا که شرف ز صحبت همنفسی استگر سرکشد از خدمت او هیچکسی است
ایزد که برحمت نظری سوی تو داشتبر خاتم تو قباله ملک نگاشت
جوری ز زمانه بر بد اندیش نرفتتا ظلمی از او بر سر درویش نرفت
کج دست که در مال کسانش نظر استدستش ببرند اگر چه با صد هنرست
فرزند که بی حیا و شرم و ادب استزان است که بی نسبتیی در نسب است
برخیز که بخت در سبب ساختن استضایع منشین گر همه سر باختن است
دردی کش عشق جمله صافی بین استدریاب که مشرب حقیقت این است
اکنون که بهار عمر در نشو و نماستگلزار طبیعت تو در عین صفاست
پیش تو مرا شرم و حیا خواهد کشتخاموشم و خصمم بجفا خواهد کشت
شیر از که از آب و هوا خلدوش استدیریست که از زمانه در گیر و کش است
گر کار جهان ز غصه بی تاری نیستما را سر و سودای جهان باری نیست
خنجر بکف تو کز صفا رم زده استبرقی است که کار خصم برهم زده است
جز هجر نصیب عاشق بیدل چیستجز حسرت وصل او بمن واصل چیست
گردر تر و خشک دهر گشتی همه هیچور خار و گلی چو در گذشتی همه هیچ
عیش و طرب جهان فانی همه هیچوین گفت و شنید و نکته دانی همه هیچ
مست می وصل او اگر شیر بودکار دلش از وی زبر و زیر بود
منعم همه مال و کسب زر میداندزاهد همه اوراد سحر میداند
زاهد زورع بر سر هر شی نرسددر مشرب عارفان دل وی نرسد
هر چند که نیشکر دلاویز بودکی همچو قد تو فتنه انگیز بود
از کوشش من بمن نوایی نرسدوز نخل تو ام بر وفایی نرسد