دفتر شعر
۹۵ شعر در این دفتر
بامید قبولت بکر فکرمچو بهر یوسف مصری زلیخا
عسکری شکر بود تو گو بیا میشکرمای نموده ترش روی ار جا بد این شوخی ترا
کوس تو اندر خوردنی، هر روزگار اندر منهباد برگست و قفا سفت و سیل و عصا؟
رحمتی کن پرده از رخ برمیفکن زینهارتا نگردد بعد چندین روز رسوا آفتاب
بخد و آن لب و دندانش بنگرکه همواره مرا دارند در تاب
با سرشگ سخای او کس راننماید بزرگ رود فرب
بر من آمد و آورد و بر فروخته شمعچو طبع مرد نشاطی چو جان مرد لبیب
به بخشش کف او ساعتی وفا نکنداگر ستاره درم گردد و فلک ضراب
پیش او کی شوند باز سپیدچون تذروان سرخ و چون سرخاب
برخیز و برافروز هلا قبله زردشتبنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت
آمد آن رگزن مسیحپرستشست الماسگون گرفته به دست
تا مشک سیاه من سمن پوشیدستخون جگرم بدیده بر جوشیدست
ای گشته خجل آبحیات از دهنتسرو از قد و ماه از رخ و سیم از ذقنت
ز بس خونها که می ریزی به غمزهشمار کشتگان ناید به یادت
جغد که با باز و با کلنگان پردبشکندش پر و مرز گردد لت لت
شادی و بقا بادت و زین بیش نگویمکاین قافیه تنگ، مرا نیک بپیخست
همچون رطب اندام و چو روغنش سرینهمچون شبه زلفکان و چون دنبه الست
حلقوم جوالقی چو ساق موزه استو آن معده کافرش چو خم غوزه است
جوان شد حکیم ما، جوانمرد و دل فراخیکی پیرزن خرید، بیکمشت سیم ماخ
گفتم میان گشائی، گفتا که هیچ نایمزد دست بر کمربند، بگسست او پرنداخ
جان مرا غمت هدف حادثات کردتا عشق سوی من نظر التفات کرد
چرا نه مردم عاقل چنان بود که بعمرچو درد سر کندش مردمان دژم گردند
چه سود کند، که آتش عشقشدود از دل و جان من برانگیزد
زهی بزرگ عطائی که در مضیق نیازامل پناه بدان دست درفشان آورد