دفتر شعر
۹۵ شعر در این دفتر
بر گل رقمی ز مشک ناگاه زدندبر تنگ شکر مورچگان راه زدند
در دور تو عقل کل کنشتی گرددحسن ابدی شهره بزشتی گردد
دل دوش هزار چاره سازی میکردبا وعده دوست عشقبازی میکرد
صبح است و صبا مشکفشان میگذرددریاب که از کوی فلان میگذرد
در تو دل خسته نظری تیز نکردکز دیده هزار گونه خونریز نکرد
هرگاه که آن پهن سرون می گذرددر یک دم ازین چرخ نگون می گذرد
نه هم قیمت لعل باشد بلورنه همرنگ گلنار باشد پژند
دانی که چون رسد بجهان نور آفتابانعام عام او بجهان همچنان رسد
الا تا زمی از کوه پدید است و ره از سدبه کوه اندر زر است و به ره بر شخ و راود
هر که بر درگه ملوک بوداز چنین کار با خدوک بود
فغان ز دست ستمهای گنبد دوارفغان ز سفلی و علوی و ثابت و سیار
بنوبهار جوان شد جهان پیر ز سرز روی سبزه بر آورد شاخ نرگس سر
کهی بلند و بر او قلعه ای نهاده بلندبلندهای جهان زیر و، او ز جمله زبر
کهی چون طور سینا بود ازو آویخته ثعبانز پشت او درخشنده کف موسی پیغمبر
اخگر هم آتشست ولیکن نه چون چراغسوزن هم آهنست ولیکن نه چون تبر
قوی قلعه او که خاکش به پاکیچو قلعی ولیکن از او عاجز آذر
دوستانم همه ماننده وسنی شده اندهمه ز آنست که با من نه درم ماند و نه زر
شاه ابوالقاسم بن ناصر دینآن نبردی ملک نبرده سوار
زمین زراغنک و راه درازشهمه سنگلاخ و همه شوره یکسر
به یکی تیر همی فاش کند راز حصارور بر او کرده همی قیر بود رازیجر
گر خنچه کند (عذرا) بر بامچه لمبس تیز دهد خازنه اش از ره کس طر
چون شاه بگیرد بکف اندر شمشیراز بیم بیفکند ز کفها شم شیر
باران قطره قطره همی بارم ابروارهر روز خیره خیره ازین چشم سیل بار
نبود با او هرگز مرا، مراد دو چیزیکی ز عمر نشاط و یکی ز شادی نیز