دفتر شعر
۹۵ شعر در این دفتر
اگر چه دیده افعی بخاصیت بجهدبدانگهی که زمرد بدو بری بفراز
سبحان اله درین جوانی و هوسروز و شبم اندیشه همین بودی بس
بدان رسید که بر ما بزنده بودن ماخدای وار همی منتی نهد هر خس
همان که بودی ازین پیش شاد گونه منکنون شدست دواج تو ای بدولی فاش
ای گرفته کاغ کاغ از خشم ما همچون کلاغکوه و بیشه جای کرده چون کلاغ کاغ کاغ
تا یکی خم بشکند ریزه شود سیصد سبوتا مرد پیری بپیش او مرد سیصد کلوک
چو مشک بویا لیکنش نافه بوده ز غژبچو شیر صافی، پستانش بوده از پاشنگ
یاسمن آمد بمجلس، با بنفشه دست سودحمله کردند و شکسته شد، سپاه با درنگ
چه دیلمان زره پوش و شاه ترکانشبتیر و زوبین بر پیل ساخته چنگال
خواجه بزرگست و مال دارد و نعمتنعمت و مالی که کس نیابد از آن کام
آن زبرجد رنگ مشکین بوی و طعمش طعم شهدرنگ دیبا دارد و بوی قماری عود خام
ما در غم خویش غمگسار خویشیممحنت زدگان روزگار خویشیم
اگر نسبتم نیست یا هست حرماگر نعمتم نیست یا هست رادم
کسی که او کند از کان که به میتین سیممکن بر او بر بخشایش و مباش رحیم
انجیر کش از شاخ بستدی تووصفش تو بیک بیت بشنو از من
آن جسم پیاله بین به جان آبستنهمچون سمنی به ارغوان آبستن
در جسم پیاله جان روانست رواندر روح بجسم آن روانست روان
مها از روی خوبی شب برافکنفغان و ناله در هر کشور افکن
بفروز و بسوز پیش خویش امشبچندان که توان ز عود و از چندن
کردم تهی دو دیده بر او من چنانک رسمتا شد ز اشکم آن ز می خشک چون لژن
من پیرم و فالج شده ام اینک بنگرتا نولم گژ بینی و کفته شده دندان
ژاژ داری تو و هستند بسی ژاژ خورانوین عجب نیست که تازند سوی ژاژ خران
همی دوم بجهان اندر، از پی روزیدو پای پر شغه و مانده، با دل بریان
بستی قصب اندر سر، ای دوست بمشتی زرسه بوسه بده ما را، ای دوست بدستاران