دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
به هنگام شب کوش را با قبادبرآن رزمگه آشنایی فتاد
سوی رزم شد کوش چون روز بودکه بر دشمنان دوش پیروز بود
قباد سپهبد چو آمد به هوشبرآورد با لشکر خویش جوش
چو نزدیک آمل رسید آن سپاهگروهی برفتند نزدیک شاه
فریدون ز گفتار او گشت شاددلش تازهتر گشت و رخ بر گشاد
پسر داشت کنعان یکی، کوش نامبه مردی همانا رسیده تمام
بر این داستانِ دگر دار گوشنگه کن به کردار و بازار کوش
خوش آمدْش بنشست بر کوه ژرفپس افگند از آن شهر سنگی شگرف
وز آن جا سپه سوی مکران کشیدچو آگاهی از وی به مکران رسید
وز آنجا سوی شهر خمدان کشیدهمی برتر از خویشتن کس ندید
به خودکامگی شاه بر تخت شدبه کار زمان دلْش پردخت شد
جهان را چو شَعرِ سیه چاک شدز می مغز بیهوش و بیباک شد
سواری که از چین فرستاده بودبه ایران و پندش بسی داده بود
از آن ایمنی، راه کشّی گرفتمی و رامش و رای خوشّی گرفت
چو برگشت قارن ز سقلاب و رومگشاده به نیرو همه مرز و بوم
چنان بود یک روز کز مرز چینز فرزانه پنجاه مرد گزین
ز گفتار ایشان دژم گشت شاههمی از تن خویش دید آن گناه
برون آمد از پیش تخت بلندبه هر سو درافگند پویان نوند
چو آگاهی آمد به کوش سترگکه آمد ز ایران سپاهی بزرگ
به خواب اندر آمد سر هر گروهیکی تا سپیده برآمد ز جای
بفرمود تا رفت نستوه پیشبدو گفت کای مهتر خوبکیش
دگر روز برداشت لشکر ز جایجهان پر شد از نالهٔ کوس و نای
سپیده چو بگشاد چون باز پربگسترد بر دشت خورشید فرّ
چو از قلب، قارن بدید آن شکستیکی اسب آسوده را برنشست