دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
شهنشاه چین با سپاهش نژندفرود آمد از پشت اسب سمند
چو دارای چین دید کآمد سپاههمه خیمهها دید بیراه و راه
یکی روز قارن دژمناک بودز باد و ز باران جهان پاک بود
سپیده چو بر چرخ پرواز کرددرِ روشنی بر جهان باز کرد
چو بی شاه شد سوی شهر آن سپاهخروش آمد از کوی و بازارگاه
دگر روز قارن فرستادهایجوانی سخنگوی و آزادهای
چو گفتار آن مرد شیرین سخُنیکایک شنیدند سر تا به بن
نهانی فرستادهای تاختندز هرگونه گفتارها ساختند
وز آن جا بشد تا به ایوان کوشسپاه از پس و پیش، پولادپوش
برآمد یکی گِرد چین با سپاهدرآورد گردنکشان را به راه
سوی شهر ایران شد او با سپاهسپاهش همه یافته دستگاه
وز آن پس به سه ساله قارن رسیدبیامد فریدونِ کی را بدید
چنین تا نفیر آمد از باخترکه ویران شد آن بوم و بر سربسر
فریدون فرزانه هر چندگاهچو در کار آن مرز کردی نگاه
زمانی فروماند از اندیشه شاهوزآن پس بدو گفت کای نیکخواه
وزآن پس بدو گفت قارن که شاهببخشود و بگذشت از تو گناه
چو یک سال در کاخ قارن بماندفریدون فرّخ ورا پیش خواند
فرستاد مر کوش را خواند پیشچو آمد، نشاندش به نزدیک خویش
فریدون بدو گفت کز باختریکی رنج پیش آمد و دردسر
چو آن جا رسی کشور آباد کنچو آباد کردی همه داد کن
چو از مغز مَی رفت و آمد به هوشسوی شاه شد نامبردار کوش
از آمل روان گشت لشکر به راههمی رفت یکی میل با کوش، شاه
قراطوس را نامهای کرد کوشکه ما را جهاندار با فرّ و هوش
یکی پاسخ نامه فرمود و گفتکه با رای مردم خرد باد جفت