دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
چو آمد بر کوش و نامه بدادیکایک بر او ترجمان کرد یاد
چو آگاه شد زو قراطوس گفتکه این مرد اگر با خرد نیست جفت
بفرمود تا گاهِ بانگ خروسزننده بزد نای رویین و کوس
چو پردخته شد او به کار سپاهمیان سپاهش نهان گشت شاه
فرستاد از ایرانیان دو هزاربه لشکرگه مردم کینهدار
بترسید مردم ز پیغام اویبدادند هم در زمان کام اوی
فرستاد از آن پس منادیگرانبدان کشور اندر کران تا کران
یکی نامه فرمود نزدیک شاهکه بنده چو آمد بدین جایگاه
به دریا گذر کرد بار دگربگردید کشور همه سربسر
چو آمد به دشت «اریله» فرودسراپرده و خیمه زد پیش رود
چو آن خواسته سوی ایران رسیدبه نزدیک شاه دلیران رسید
سر سال دیگر خبر یافت شاهکه کوش بداندیش در بزمگاه
چو در باختر پنج سال دگرببود و بگشت آن زمین سربسر
چو نادیده جایی ز کشور نماندسپه را سوی کوه طارق بخواند
پس از کار مغرب، سیاهان زفتشدند آگه از راز جوینده گفت
بدان مرز یک هفته آمد فرازوز آن جا به راه سوان گشت باز
وزان پس به دستور داننده گفتکه کاریست مانده مرا در نهفت
دو کانِ گزیده به چنگ آمدشکه زرّ گرامی چو سنگ آمدش
فرستاد نامه بدان آگهیبه نزدیک آن بارگاه مهی
وزآن پس دبیران و گردان شاهکه با کوش رفتند از آن پیشگاه
از آن پس چو نیروی خود دید کوشز گنج و ز مردان پولادپوش
چو بگذشت از این گونه ده سال بیشدبیر شهنشاه پاکیزه کیش
بفرمود تا قارن آمد برشسر پهلوان همه لشکرش
وزآن پس بدو گفت کای شهریاراز ایران گزین کن یکی نامدار