دفتر شعر
۸۶ شعر در این دفتر
یا رب تو مرین سایهٔ یزدانی رابگذار بدین جهان جهانبانی را
ای کرده غمت غارت هوش دل مادرد تو زده خانه فروش دل ما
اصل وگهر عشق ز کانی دگر استمنزلگه عاشقان جهانی دگر است
عشقت که دوای جان این دلریش استز اندازهٔ هر هوس پرستی بیش است
در عشق توام جهان سرایی تنگ استهمچون چشمت دلم فضایی تنگ است
ز آن روی که راه عشق راهی تنگ استنه با خودمان صلح و نه با کس جنگ است
تا بر سر کوی عشق تو منزل ماستسر دو جهان به جمله کشف دل ماست
تا بر سر ما سایهٔ شاهنشه ماستکونین غلام و چاکر درگه ماست
از ما تو هر آنچه دیده ای سایهٔ ماستبیرون ز دو کون ای پسر پایهٔ ماست
هر سبزه که در کنار جویی رسته استگویی ز خط بنفشه مویی رسته است
مقصود وجود انس و جان آیینه استمنظور نظر در دو جهان آینه است
این مرتبهٔارب چه حد مشتاقی استکامروز هم او حریف و هم او ساقی است
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوستتا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
آمد شب و بازگشتم اندر غم دوستهم با سر گریه ای که چشمم را خوست
گفتا: هر دل به عشق ما بینا نیستهر جان صدف گوهر عشق ما نیست
درد تو ز هر محتضری خالی نیستلطف تو ز هر بیخبری خالی نیست
با یار نواز غم کهن باید گفتلابد به زبان او سخن باید گفت
هر شب به مثال پاسبان کویتمی گردم گرد آستان کویت
ما را نه خراسان نه عراق است مرادوز یار نه وصل و نه فراق است مراد
غم با لطف تو شادمانی گرددعمر از نظر تو جاودانی گردد
شمع ار چه من داغ جدایی داردبا گریه و سوز آشنایی دارد
عشق است که لذت جوانی ببردعشق است که عیش جاودانی ببرد
هر دم ز وجود خود ملالم گیردسودای وصال آن جمالم گیرد
آن را که دل از عشق پر آتش باشدهر قصه که گوید همه دلکش باشد