دفتر شعر
۸۶ شعر در این دفتر
حاشا که دلم از تو جدا داند شدیا با کس دیگر آشنا داند شد
با روی تو روی کفر و ایمان بنماندبا نور تجلیت دل و جان بنماند
در عشق تو شادی و غمم هیچ نماندبا وصل تو سور و ماتمم هیچ نماند
کار من و تو بی من و تو ساخته اندوز نیک و بد من و تو پرداخته اند
صحرا به گل و لاله بیاراستهانددر عیش فزوده و ز غم کاستهاند
عشاق تو از الست مست آمده اندسر مست ز بادهٔ الست آمده اند
عشاق که آفتاب عالمتابنددر دیده کشند خاک من گر یابند
ز آن پیش که نور بر ثریا بستندوین منطقه بر میان جوزا بستند
در خوشه مگر سر کشیئی می دیدنددیدی که بعاقبت سرش ببریدند
عشاق که ماه عالم جاویدندمانندهٔ من شوند در امیدند
مردان رهش زنده به جانی دگرندمرغان هواش ز آشیانی دگرند
دل قبلهٔ جان جمال روی تو کندجان از دو جهان روی به سوی تو کند
درد دل خسته دردمندان دانندنه خوش منشان و خیره خندان دانند
ای دل این ره به قیل و قالت ندهندجز بر در نیستی وصالت ندهند
آن روز که دوختی مرا دلق وجودگفتند به طعنه مر ترا خلق وجود
خوی سبعی ز نفست ار باز شودمرغ روحت به آشیان باز شود
گر دولت درد دین ترا دست دهدیا باد ارادت و طلب بر تو جهد
آن روز که کار وصل را ساز آیدوین مرغ ازین قفص به پرواز آید
عشاق ترا هشت بهشت تنگ آیدوز هر چه بدون تست شان ننگ آید
سیر آمده ای ز خویشتن می بایدبر خاسته ای ز جان و تن می باید
بازی که همی دست ملک را شایدمنقار به مردار کجا آلاید
جز دست تو زلف تو نیارست کشیدجز پای تو سوی تو ندانست دوید
این هفت سپهر در نوشتیم آخروز دوزخ و فردوس گذشتیم آخر
بازی بودم پریده از عالم نازتابوک برم ز شیب صیدی به فراز