دفتر شعر
۸۶ شعر در این دفتر
ما مست ز بادهٔ الستیم هنوزوز عهده الست باز مستیم هنوز
ای آنکه نشسته اید پیرامن شمعقانع گشته به خوشه از خرمن شمع
دل کرد بسی نگاه در دفتر عشقجز دوست ندید هیچ را در خور عشق
گه هشیارم ز باده گاهی مستمگاهی چو فلک بلند و گاهی پستم
تا باغم عشق تو هم آواز شدمصد باره زیادت به عدم باز شدم
شاها چو دمی روی به مقصود آرمصد همچو ایاز سوی محمود آرم
عمری است که در راه تو پای است سرمخاک قدمت به دیدگان می سپرم
از عشق مهی چو برلب آمد جانمگفتم بکنی به وصل خود درمانم
هر دل نکشد بار بیان سخنمهر جان نچشد ذوق ز جان سخنم
شمع است رخ خوب تو پروانه منمدل خویش غمان تست بیگانه منم
ز آن باده نخورده ام که هشیار شومو آن مست نیم که باز بیدار شوم
ما شیر و می عشق تو با هم خوردیمبا عشق تو در طفولیت خو کردیم
تا ظن نبری که ما ز آدم بودیمکان دم که نبود آدم آن دم بودیم
ماییم ز خود وجود پرداختگانو آتش به وجود خود در انداختگان
شاها بر تو به تحفه صد جان بردنکمتر بود از زیره به کرمان بردن
در بحر عمیق غوطه خواهم خوردنیا غرقه شدن یا گهری آوردن
فردا که مقدسان خاکی مسکنچون روح شوند راکب مرکب تن
افراز ملوک را نشیبی است مکندر هر دلکی از تو نهیبی است مکن
گفتم: که زد این چنین دم سرد که من؟بلبل ز درخت سر فرو کرد که: من!
دل مغز حقیقت است تن پوست ببیندر کسوت روح صورت دوست ببین
آن دم که نبود بود من بودم و توسرمایهٔ عشق و سود من بودم و تو
ای دل بیدل به نزد آن دلبر رودر بارگه وصال او بی سر رو
ای سلسله زلف تو دلها بستهوی غمزهٔ خونخوار تو جانها خسته
ای ساقی خوش بادهٔ ناب اندر دهمستان شده ایم هین شراب اندر ده