دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
چه شور است این که دل از دست آن نامهربان داردکه جای مغز جسم من نمک در استخوان دارد
به هنگام دعا زاهد نظر بر آسمان داردامید دانهٔ گندم مگر از کهکشان دارد
مگر خبر ز دل خسته آن نگار نداردچه آتشی است که امشب دلم قرار ندارد
طفل است یار و چشمش با ما نظر نداردتا باده خام باشد با کس اثر ندارد
عالم ز خرابی سر تدبیر ندارداین حرف پریشان شده تعبیر ندارد
گرچه دورم ز نظر، کی نظر از من داردنی من از او خبر و او خبر از من دارد
چه غم آن مهر پیکر از چنان و از چنین داردکه در زیر نگینش آسمانی با زمین دارد
مردی که در این ره، دل آگاه ندارددر منزل صاحبنظران راه ندارد
سفر هوشوران زود تمامی داردباده کم نشئه چو افتد رگ خامی دارد
هر که دارد صنمی جور و جفایی دارددلبر ماست که مهری و وفایی دارد
سرمه کی طاقت آن چشم پر از ناز آردتا دل خستهٔ صاحب نظری نازارد
جهان تو را به سر انکسار می آردکه تا بزرگ شود در فشار می آرد
صبحدم از شب وصل تو اثر می آردآفتاب از سر کوی تو خبر می آرد
چه [دلبری] است که هرگاه ناز می آردتمام ناشده نازش [نیاز] می آرد
ذکر تو هوش [و] فکر تو از خویش می بردبار خودی خیال تو از پیش می برد
در خاطری که آن بت عیار بگذردتا خود چها زسینهٔ افگار بگذرد
آشکار ز نظر یار نهان می گذردحیف از این عمر که چون آب روان می گذرد
از یک نظر لطف که آن مهر لقا کردچون [صبحدمی] هستی من رو به فنا کرد
رفت از حریم دیده و دل را کباب کرداین کعبه را به سنگ جدایی خراب کرد
نشئهٔ سرشار چشم مست ساقی کار کردراه ناهموار هستی را به ما هموار کرد
در سواد خط خوبان بسکه دل شبگیر کردهمچو صبح صادقم در این سیاحت پیر کرد
داغ را چون لاله اجزای بدن خواهیم کردبعد از این مانند گل جا در چمن خواهیم کرد
کام تا هست تو را کامروا نتوان کردتا تو هستی به میان، هیچ صفا نتوان کرد