دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
خرمی ز این دو روزه جان نتوان کردخواب در راه کاروان نتوان کرد
دی صبا قصهٔ آن کاکل پیچان می کردجمع می کرد دل خلق و پریشان می کرد
موج خیز گریهٔ ما چشم تر بار آوردصندل پیشانی ما درد سر بار آورد
نی همین در نی از آن لب ناله حسرت میخوردشکرستانها از آن تبخاله حسرت میخورد
آنچه قسمت کرده هرکس روزی خود میخوردطعمهٔ خود باز و کرکس روزی خود میخورد
چون ز خون عاشق آن رخساره گل، مل میخوردصد گره بالای هم از ناز کاکل میخورد
فیض از کوچهٔ معشوقه هوا می گیردنکهت از طرهٔ او باد صبا می گیرد
رخش روزی که طعن رنگ با لعل بدخشان زدلبش هم حرف های سخت با یاقوت و مرجان زد
همت چو دست گیرد رطل گران توان زددامن کشان ز عالم سر در جهان توان زد
صدای خستگان جان و دل اندوهگین سوزدکه نی را خانهٔ خالی ز آواز حزین سوزد
اگر تو را هوس آیینه دار برخیزدغبار از آینه تا زنگبار برخیزد
مکن باور که نفس از جا ز سستی برنمیخیزدصدای پای این سرکش ز چستی برنمیخیزد
مجنون به گرد خیمهٔ لیلی نمی رسددیوانه را مقام تسلی نمی رسد
تا چون نیم به لب، لب جانان نمیرسدآوازهای به گوش من از جان نمیرسد
خوش آن روزی که سر در راه آن ناآشنا باشدغبار جادهٔ کویش به چشمم توتیا باشد
رخ زرد عشقبازان چمن و بهار باشددل پر ز داغ ایشان همه لاله زار باشد
شوم دیوانه اش مجنون به من گر همسفر باشددر آتش می روم پروانه ام گر راهبر باشد
به ناز دل ز تو بردن خوش است خوش باشدز ما نیاز سپردن خوش است خوش باشد
مروت های گردون جور و احسانش ستم باشدغم اول لقمهٔ این [خوان و] الوانش الم باشد
مانند کوی جانان کوی دگر نباشدجنت اگر چه خوب است ز این خوبتر نباشد
اگر آن مه برآید صبح صادق، شام من باشدچو خورشیدم دگر آغاز من انجام من باشد
هر آن تنی که گرفتار پیرهن باشدچو مرده ای است که او زنده در کفن باشد
می تلخ و چمن پرگل، ساقی نمکین باشدآیا که چنین گفتم در روی زمین باشد
سیلی که در این راه گذر داشته باشداز خانهٔ دیوانه خبر داشته باشد