دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
گر مطلب تو جنگ است صلح و صفا چه باشدور آشتی است در دل جور و جفا چه باشد
کسی گرد کوی تو گردیده باشدکه صد بار سر زیر پا دیده باشد
به رو تو را چو خط مشکبار پیدا شدغبار آینه را اعتبار پیدا شد
دل ها به یاد صحبت مستان کباب شدمعموره ها ز دولت خوبان خراب شد
نقاش طرح صورت آن را چسان کشدآن دسترس کجاست که کس نقش جان کشد
از نگاه غیرجانان چهره در هم می کشدروی گل شرمندگی از چشم شبنم می کشد
از خود گذشته منت دوران نمی کشداز پا فتاده تنگی دامان نمی کشد
آن نگاه آشنای مشکل آسانت چه شدبا اسیران سر آن کوی، احسانت چه شد
پای بر نرگس نهادی چشم بلبل تازه شدشاخ سنبل را شکستی خاطر گل تازه شد
دگر ساقی به بزم ما چنان مستانه میرقصدکه عاقل وجد میآرد از او دیوانه میرقصد
خارخار دل کجا در دیدهٔ ما میخلدخار ماهی کی به چشم موج دریا میخلد
به من نه نامه از آن شوخ دلنواز آمدهمای رفته ز بخت بلند باز آمد
باز تا در چمن آن سرو خرامان آمدرنگ بر روی گل و فاخته را جان آمد
ز هجرش جان به کار آمد نیامدسرشکم در کنار آمد نیامد
سبزهای جز آه کی از خاک مجنون میدمداز نیستان محبت ناله بیرون میدمد
خط رخسار تو را گرچه ز بر باید خواندصنعت این است که بی زیر و زبر باید خواند
دار نی در کشتن منصور برپا کرده اندحرف حق را در میان خلق، بالا کرده اند
زان زمانی که تن و روح روانم دادنددل سرگشته و چشم نگرانم دادند
گلرخانی که سراسر رو گلزار خودنددایماً در عرق از گرمی بازار خودند
خوش آن کسان که به فکر دل فگار خودندچو داغ لاله چراغ سر مزار خودند
خوش به آسانی به آخر راه مشکل میبرندرهنوردانی که اول پی به منزل میبرند
نی چو پروانه همه ز آتش نسبت سوزندعاشقان بیشتر از گرمی صحبت سوزند
دلبران چون به هوس رشتهٔ جان می سوزندبیشتر از همه کس سوختگان می سوزند
آن که پشت دست رد بر نقره و زر میزندسکهٔ همت به روی مهر و اختر میزند