دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
هر گه که دل به یاد لبی جوش می زندصد موج بوسه بر لب خاموش می زند
موج دریای جنون کی دست بر دل میزندمیکشد میدان و هردم سر به ساحل میزند
[تیر] ماهت فصل نوروزی کندبوریاباف تو زردوزی کند
هر که یاد قامت آن سروبالا می کندبهر مطلع مصرع برجسته پیدا می کند
هر کس نظر به سوی تو از دور می کندهر خانه را خیال تو پرنور می کند
لعلش که کار بوسه به انداز میکنددل را کباب شعلهٔ آواز میکند
رمزی است این که شمع فروزنده می کندبر حال خویش گریه به ما خنده می کند
آن ماهوش که در همه جا جلوه می کندخورشید در خرابهٔ ما جلوه می کند
کی فرنگی با مسلمانی نهانی میکندآنچه با ما آشکارا یار جانی میکند
کسان که سود و زیان را در این جهان دانندیقین قماش کفن به ز نقد جان دانند
خوبان نه ناز [بیهده] آغاز می کنندایشان به بردن دل ما ناز می کنند
شیشه و پیمانه و دل غم ز هم کم میکننداهل دل از راه دل، دلپرسی هم میکنند
روشندلان که آخر دم از جهان روندگردند خود دلیل و چو شمع از میان روند
هر آن صید کز دام غافل نشیندگرفتار در دست قاتل نشیند
چند در اندیشهٔ دنیا و دین خواهیم بودتا به کی در فکر و ذکر [آن و این] خواهیم بود؟
ای خوش آن روز که دل در خم گیسوی تو بوددر غم روی تو آشفته تر از موی تو بود
دیدم به چشم سر، که سکندر نشسته بوددر چنگ انفعال دلش ریش و خسته بود
جسم ما از ناتوانی جان نمی گیرد به خوددرد ما از نازکی درمان نمی گیرد به خود
خانهٔ نفس من خراب شودیا خدا آتش من آب شود
چشم او را نگذارید که هشیار شودفتنه را مصلحت آن نیست که بیدار شود
هر بتی قبله نمای دل دانا نشودطوطی عقل ز هر آینه گویا نشود
هر که غافل یک نفس شد صاحب دم کی شود؟کج گذارد آن که پا در راه، اقدم کی شود؟
دل ز بیداد غم خوبان مصفا میشوداز غبار راه یوسف، کور بینا میشود
کار، کی از آتش رخسارهٔ گل میشودلاله داغ از شعلهٔ آواز بلبل میشود