دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
صفای وقت جهان چون به ما نمی خواهدکه زشت آینهٔ باصفا نمی خواهد
ز عاشق، صبر، تسکین از دل دیوانه میخواهدنمیدانم چهها آن آشنا بیگانه میخواهد
دلم را همنشین یاری جهانگردیده میبایدرفیق نوح ای جان، مرد طوفاندیده میباید
هر که در این در ز راه صدق درآیدبایدش اول ز خویشتن به درآید
اگر خواهد کسی تا روز محشر باشرف آیدز جان و دل به طوف مرقد شاه نجف آید
ز ما کسی که نهان کرده روی خویش نمایدهر آن که بسته در، از لطف خویش بازگشاید
رود یوسف دگر در چه گر آن مشکین رسن آیدتکلم می کند [هر] مرده گر او در سخن آید
هر که از خود فرود می آیدآسمان در سجود می آید
گدا که بر سر راه بخیل می آیدچو پشه ای است که در چشم پیل می آید
نه جانان کشتهاش را از پی نظاره میآیدکه خورشید قیامت از برای چاره میآید
دلا گنج روانی سوی این ویرانه میآیدنمیدانم چه در دل دارد آن مستانه میآید
کس به دور نرگس مست تو هشیاری ندیدآسمان جز فتنهٔ چشم تو بیداری ندید
هر نفس در کوی جانان کوه غم باید بریدزهر باید نوش کرد از جام جم باید برید
دوستان از سر این تودهٔ غم برخیزیدزود باشید چه بیش است و چه کم برخیزید
بی برگ شو چو نی به نوا می توان رسیداز راه نیستی به خدا می توان رسید
مگر که بوی گل و لاله [از] هوا جوشیدکه باز شور و جنون در دماغ ما جوشید
فقر، دل های سیه را کرده است اکثر سفیدمی کند آیینه را از زنگ، خاکستر، سفید
همین نه نرگس تنها گشاده چشم سفیدکه در فراق تو شد جام باده، چشم سفید
نامهٔ شوق چو املا کنمش بر کاغذچشم بندم که ز اشکم نشود تر کاغذ
شد زخم تیغ تیز تو در کام جان لذیذخون جوشد از دمش چو می ارغوان لذیذ
بی صفت گر شود این جان علایق آثارسایهٔ سر نکنم جز الف قامت یار
شد میسر شب وصلت شب عید آخر کارماه را دید به رخسار تو دید آخر کار
ساقیا ساغر شراب بیارغم دلهای عاشقان بردار
در به در گردیده دشمن روبرو گردیده یارشکر لله روی ما را آبرو گردیده یار