دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
از حیات ابد آن روح روان ما را بسما گذشتیم ز جان، صورت جان ما را بس
پای انداز ز پا افتاده دامان است بسدستگیر دست کوتاهان گریبان است بس
می برندش به همان راه که آمد واپسهر که چون صبح زند خنده به خود نیم نفس
کاکل خود را ببین از پیچ و تاب ما مپرسطالع بیدار خود را بین ز خواب ما مپرس
اشکی که به گلشن چمنآرا نکند کسزنهار که از دیده تمنا نکند کس
خورشیدوشی در به دری را چه کند کسمعشوق پریشان نظری را چه کند کس
چشمی که گهربار نباشد چه کند کسآن جام که سرشار نباشد چه کند کس
ساقیا در گرد کن جام پیاپی زود باشنشئه دیگر میدهد می بر سر می زود باش
سبزهٔ خط گو دمید آشفته چون سنبل مباشبیش از این در قید زلف و پیچش کاکل مباش
پر کن از خون جام، صهبا گر نباشد گو مباششیشه دل کافیست مینا گر نباشد گو مباش
چرخ با ما دل مصفا گر نباشد گو مباشآینه زنگی مجلا گر نباشد گو مباش
آسوده شو از سود و مبرا ز زیان باشدنیا گذران است تو در هم در گذران باش
ما را به آن نگاه کرامت شعار بخشاز صد یکی چو در نظر آید هزار بخش
چرا پر است ز عالم، دل خریدارشکه سیم ناسره آمد جهان به بازارش
اگر چون خضر میبخشند جان را بر شهیدانشخیالی غیر جانبازی نباشد در شهیدانش
من و آن قامت شوخی که در هنگام جولانشنشاند سرو را در خاک، اول تیر مژگانش
دارم بتی که کار نظر نیست دیدنشرم یاد می دهد به غزال آرمیدنش
یک قامت بلند به هر می کشیدنشبالا برآید آب لطافت ز گردنش
خط سبزی تماشا کردم از رخسار گلگونشنخواندم لیکن از انداز پی بردم به مضمونش
یار ما بنمود رو شد در حجاب از پرتوشطرفه شمع است این که می گردد بتاب از پرتوش
اگر به دست من افتد دوباره ساغر عیشبه هر دو دست زنم جام عیش بر سر عیش
هر دم روم ز هوش و کنم خیر باد خویشبی یاد او مباد بیابم به یاد خویش
برداشتیم چو نظر از اعتبار خویشدیدیم بی مضایقه دیدار یار خویش
[دیدم تو را و رفتم] یک باره از بر خویشدر انتظار خویشم عمری است بر در خویش