دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
بریدهام ز دو عالم به ارهٔ اخلاصکه تا رسد به کفم برگ سدرهٔ اخلاص
کو چنان حالی که سازد از چنین حالم خلاص[یا که ] پروازی که سازد از پر و بالم خلاص
من دیده ام آن را که مکانی نیست مشخصاز بسکه لطیف است از آن نیست مشخص
کدام تن که بود از خیال سر خالصدلش ز خوب خلاص و ز بد نظر خالص
من به چشم و رخ آن سرو روانم مخلصبنده ام در صفت جسم به جانم مخلص
دلا پادشاهی گدایی است محضکه نی را نوا بینوایی است محض
کند ز جوهر معنی مرا بیان عارضدهد ز خوبی باطن مرا نشان عارض
یا من فتح باسمک باب السلام فیضانت السلام دارک دارالسلام فیض
نیست گل الفتی در چمن اختلاطبوی جفا می دهد یاسمن اختلاط
در جهان هرگز دلا منشین ز پای احتیاطدر بهشت جاودان خالی است جای احتیاط
آخر دمید بر رخ جانان، بهار خطدر دور روی یار نمود اعتبار خط
گفتند بر رخ تو نمایان شده است خطبد کرده هر که گفته به روی تو زین نمط
می رود آخر چو از تن پس ز تن جان را چه حظخانه گر از لعل و یاقوت است مهمان را چه حظ
خویش را یکبارگی تا سختم از دل وداعاز میان ما و او برخاست رسم انقطاع
ای ز ایراد قلم هم نفسانت مرفوعتابعانت به همه طبع و طبایع مطبوع
نه پنبه از پی راحت گذاشتم بر داغفتیله ای است که آتش گذاشتم به چراغ
بر کف آیینه نه دستی دگر بردار ایاغخوش نباشد بی می و محبوب رفتن سیر باغ
پیش رویش کرد پنهان مهر در روزن چراغکی تواند شد بلی چون روز شد روشن چراغ
ترک دنیا کن و از دنیا ملافچند باشی چون زنان زیر لحاف
چو نیست معنی باطن به تخت و جاه ملافنشین به روی حصیر ای دلا و زر می باف
ماه ما بالذات یک ماه است و اسما مختلفشمس یک شمس است لیک امروز فردا مختلف
تنم چو روح سبک گشته در هوای لطیفز بوی خویش چو گل کرده ام غذای لطیف
گوشه ای نیست که آن جا نرسد پای فراقمنزلی نیست که خالی نبود جای فراق
زند بر ابر نیسان طعن خشکی گوهر عاشقمحیطی را نیارد در نظر چشم تر عاشق