دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
چه غم از قبله و از قبله نما دارد عشقکه به هر گردش دل رو به خدا دارد عشق
به دلی سخت و دلی نرم نظر دارد عشقبه نگاه از دل فولاد گذر دارد عشق
گریه را سرکرد چشمم باز طوفان کرد عشقکاسهٔ آب دلم را بحر عمان کرد عشق
لاله و صد برگ رعنا نیست در گلزار عشقداغ نومیدی است زیب گوشهٔ دستار عشق
بیرون ز عقل هاست در این جا شمار عشقپیداست کار عقل و هویداست کار عشق
تا نگذری ز سر نروی از قفای عشقسر مانده کوه قاف در این ره به پای عشق
بسکه دلگیرم ز چین گوشهٔ ابروی خلقروی خود را هم نمی بینم دگر چون روی خلق
دانی چه بود بادهٔ گلگون ز رگ تاکلعلی است که کردند برون از جگر خاک
بی حجابانه برآورده سر از دامن خاکبه هوای لب شکرشکنت پنجهٔ تاک
کو [دلی] کز ستم چرخ نباشد غمناکدیده ای کو که نباشد ز جفایش نمناک
منتظر جمال او انس و اجنه و ملکآینه دار طلعتش هفت زمین و نه فلک
برکنید ای بت پرستان از ته دل دل ز سنگکی شود آسان شما را حل این مشکل ز سنگ
عافیت را جامه گر بردوش ما افتاده تنگاهل دل را از لباس پاره نبود عار و ننگ
عکس رخسارهٔ معشوق نماید در سنگمی برد روی نکویان ز دل آینه، زنگ
ز چنگ و عود شنیدم به گوش حال نه قالکه آب بی توحرام است باده با تو حلال
بیت معموری که نامش تن نهاده ذوالجلالچار دیواری است بر پا لیک در دست خیال
اهل عرفان را نباشد فکر سبز و زرد و آلهر چه افتد در کف دریا بود رزق حلال
از آن زمان که غم او گرفته جای خیالدگر به گوشهٔ دل کم رسیده پای خیال
بگذاشتم چو مهر نشانی ز دود دلگردون مثال طاق روانی ز دود دل
گر شوی واقف تو ای بی حاصل از اسرار دلحال دنیا و مافیها کنی در کار دل
نگهش خاطر آگاه نماند در دلجلوهٔ قامت او آه نماند در دل
کس را چه آگهی است ز فکر متین دلسرها شکسته بر سر آیین و دین دل
دارد بت نازک دلم صد جان به قربان در بغلهر تار کفر زلف او پیچیده ایمان در بغل
شد شبنم بی مهر روان بر ورق گلبلبل شده سرمست ز بوی عرق گل