دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
ریزد خزان به خاک چو برگ و نوای گلجز عندلیب نیست کسی آشنای گل
تشبیه تا به رنگ تو کردند روی گلهرگز نمی رود ز دلم گفتگوی گل
به جمال تو بود دیدهٔ بینا مشغولبه خیال تو بود خاطر دانا مشغول
رزق و روزی را خدا چون گشته از اول کفیلپس مگردان رو ز باب الله حق نعم الوکیل
گذشتم از می و از صاف و درد و شیشه و جامکه هر سه بی ته و بی حاصلند و بی انجام
کی شود با بوالهوس آن کاشف اسرار راممی دهد بی نشئه را پیر مغان از باده جام
تأثیر نیست در نفس مرد ناتمامبی لذت است میوه چو افتد ز شاخ، خام
نی همین از خودنمایی پا و سر پیچیدهامخویش را در جیب صد عیب و هنر پیچیدهام
ندیده کسی آنچه من دیدهامسرم گشت از بس که گردیدهام
ای که می گویی خدای خویش را چون دیده امچون تو می گویی بگویم با تو بیچون دیده ام
برون می آورد از دل کدورت را می نابمتدارک می کند تلخی هجران را شکر خوابم
خود گدایم گرچه یار هر گدایی نیستمیار اگر گردم بجز یار خدایی نیستم
آه از آن روزی که چون یوسف نگاری داشتمدر نظرهای عزیزان اعتباری داشتم
همچو بلبل آشیان گر در چمن میداشتمصد زبان سرخ چون گل در سخن میداشتم
گذشتم از سر جان سوی جانان بیشتر رفتممن این ره را ز پای افتادم و بی درد سر رفتم
رخ تو دیدم و در عالم دگر رفتمتمام دل شدم و از پی نظر رفتم
یوسف از حلقه به گوشان تو دیدم گفتمآنچه در چاه زنخدان تو دیدم گفتم
هدف برای خدنگ تو جان خود بردمبه پای بوس هما استخوان خود بردم
حکایت گل روی تو در چمن کردمهزار طعنه از آن روی بر سمن کردم
به چوگانش اگر سر گو نمیکردم چه میکردماگر جان خاک راه او نمیکردم چه میکردم
منم که خود غم و خود یار غمگسار خودمگهی شرابم و گه نشئه گه خمار خودم
به قطع هستی خود خوب دستیار خودمهمیشه میل کش چشم اعتبار خودم
همچو گرداب در قفای خودمگرچه سرگشته ام به جای خودم
به غیر از دانهٔ دل ز آب چشمش سبزتر دارمنه هر تخمی که کردم زیر خاک امید بردارم