دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
اگرچه در نظر خلق اعتبار ندارمولی چو آینه در دل ز کس غبار ندارم
ز دست رفتم و امید دستیار ندارمبرهنه پایم و منت ز پای زار ندارم
چو بلبل از خس و خار چمن کاشانهای دارمبرای برق حسن گل عجایبخانهای دارم
به دل، داغ غم عشق بت پرکینه ای دارمنه داغ است این که از جان رونما آیینه ای دارم
به بوی زلف جانان پیچ و تاب ساکنی دارمچو بخت خویشتن امروز خواب ساکنی دارم
تنی چند بید لرزان و روان ساکنی دارمزمین بی قرار و آسمان ساکنی دارم
به گرد کوی جانان های های ساکنی دارمچو پای مور در این ره صدای ساکنی دارم
من دورم و من دورم مهجورم و مهجورمبی روی تو مجبورم بی لعل تو مخمورم
از دم تیغ غم او هر نفس خون میخورمکس نمیداند که من این باده را چون میخورم
نگیرم گوشه از راه خدنگت گر گمان باشمزمین بوس تو می آرم بجا گر آسمان باشم
کی جفای می و معشوقه و مهتاب کشممن که خون جگر خود چو می ناب کشم
دور از رخش چها من بیتاب می کشممنت ز درد، خون ز رگ خواب می کشم
منت اغیار و آزار ملامت میکشممیکشم باری اگر بار ملامت میکشم
ندارد منت بار لباس از هیچ کس دوشمنباشد چون کمان غیر از خدنگ غم در آغوشم
بنمای رو که والهٔ آن روی چون گلمقربان شوم تو را چه کنم بی تحملم
حال من این است غیر حال ندانمعاشقم و رسم قیل و قال ندانم
از حال من مپرس [و] ندامت کشیدنمخو گشته پشت دست به دندان گزیدنم
باز حرف از ناز خوبان می زنمطعنه ها بر کفر و ایمان می زنم
به هر چمن که وصال تو را خیال کنمچون گل به خون جگر رنگ خویش آل کنم
به یاد روی تو خورشید را نظاره کنمخیال چشم تو را روز و شب چه چاره کنم
من نه آنم که زنم ساز و به خود گریه کنمخنده بر چرخ بد انداز و به خود گریه کنم
گاه چون ظاهرپرستانش عبادت میکنملیک از آن بسیار میترسم که عادت میکنم
همچو گل راز درون خود نمایان میکنمخویش را در عین جمعیت پریشان میکنم
با بتان من عشقبازی می کنمعشق را من دلنوازی می کنم