دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
می سزد گر کله خویش به سر کج بینممن که چون لاله ز خون دل خود رنگینم
نفع، آن است که من نافع خود می بینمصنعت آن است که من صانع خود می بینم
من نه این آب روان از لب جو می بینمنفس اوست که من از دم او می بینم
من ز جا از سخن جنت مأوا نروماز سر کوی بتان گر روم از جا نروم
دامان دل ز گرد هوس چیده می روماین کوه قاف بین که چه بریده می روم
از پریشانی نه سرگردان چو کاکل میشومغنچهام هرگه پریشان میشوم گل میشوم
گر کمر زرین و یا زر در کمر بربسته ایماز خیال خاطر آن سیمبر بربسته ایم
نی چو اهل دور ما هم ناسپاس افتاده ایمشکر از یاران همین ما خودشناس افتاده ایم
عالم تمام یک نظر است و ندیده ایماین مرغ زیر بال و پر است و ندیده ایم
عزلت گزیده ایم به عزت رسیده ایمصحت شدیم تا که ز صحبت بریده ایم
اول چو داغ بر سر دردی رسیده ایمچون آه تا به خاطر مردی رسیده ایم
ناخورده شراب ناب مستیمنادیده خدا خداپرستیم
خرقه پوشانیم ما در قید عالم نیستیمهمچو شاهان جهان منت کشی هم نیستیم
خویش را بر صف مژگان تو مستانه زدیمساغر عهد شکستیم به پیمانه زدیم
گاه روباه گهی شیر و گهی خرگوشیمگاه هشیار گهی مست گهی مدهوشیم
خیرالامور اوسط اولاد آدمیمدر عین عالمیم و مبرا ز عالمیم
ما به کوی یار نالان می رویمسوی آن سلطان خوبان می رویم
منم نادان تو دانایی چه گویمز حال دل که بینایی چه گویم
به روی سینه سیل اشک باز از دیده برگردانبزن جاروب مژگان را و از دل گرد غم بنشان
چه سرها از یقین شد گوی در میدان درویشانبه بازی هم نشد خم هیچ گه چوگان درویشان
چگونه کس کند آرام در سرای جهانکه کرده اند به آب و هوا بنای جهان
بیفتی گر ز پا در راه دل سر میتوان گشتننهی گر سر به پای خویش سرور میتوان گشتن
ندیده صاحب معنی به روزگار سخنغریب جز من افتاده در دیار سخن
کجا رسد به تو گل در ادای دل بردنکه عندلیب تو دارد نوای دل بردن