دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
به آن سرو سهیقد یاد صهبا میتوان کردنبه آن پیمانشکن عیش دو بالا میتوان کردن
آخرت منظور اگر باشد ز دنیا آمدنکعبه رفتن نیست کمتر از کلیسا آمدن
چو به درد خوی کردی به دوا توان رسیدنبه قضا رضا چو دادی به خدا توان رسیدن
بیا به وادی بیداد تخت و چادر زنبه قتل هر دو جهان دست و آستین بر زن
شده شرمسار به دوران تو پیمانهٔ حسننگهت مست می و چشم تو میخانهٔ حسن
خلقش کند عمارت مهمانسرای حسنآن نوخطی که ریخته باشد بنای حسن
دمی در پای خم سرمان و بحر و بر تماشا کنبیا و آنچه جم می دید در ساغر تماشا کن
به حال عالم افسرده دیده ای تر کنچو ابر بر سر این خاک، گریه ای سر کن
از چشم خود ای دلبر شایسته حذر کنتو خسته نه ای ای نفس از خسته حذر کن
سخن اهل دلی را سخن ماست مکنجامهٔ کعبه بر این قامت ناراست مکن
پیش هر کس شکوه از گردون دون پرور مکندفتر جمع دل غمدیده را ابتر مکن
ای کرده وطن تن، به سوی جان سفری کناز جان گذر و جانب جانان نظری کن
ببر طمع ز زمین، خرقه آسمانی کنچو مهر، نور به هر ذره میهمانی کن
باز تا در جلوه آمد جام صهبا در چمنلاله پر خون کرد از غیرت قدح را در چمن
مگذر ز راستی و ببین بر کمال مناز خاک، قد خمیده برآید نهال من
برقع از رخ برگرفتی آفتاب آمد برونزلف را کردی پریشان، مشک ناب آمد برون
صبحدم مطلوب چون مست شراب آید برونز آه صدیقان او بوی کباب آید برون
عهد کی از عهدهٔ پیمانه میآید برونتوبهها اشکسته از میخانه میآید برون
هر کس شکست طرهٔ پرپیچ و تاب اوزلفش چو مار گشت و درآمد به خواب او
چه هشیار است در انداز چشم می پرست اوکه هرگز یک دلی بیرون نمی آید ز [شست] او
به بحر شور زده غوطه آب نیل از توبه چاه رفته فرو یوسف ذلیل از تو
به دل ها ناوک انداز است دایم ابروان توجدا هرگز ندیدم تیر مژگان از کمان تو
صلح و صفا بود مرا جنگ تو و جفای توتن به قضا سپرده ام در طلب رضای تو
از بسکه نازک است دل پر ز آرزوداریم همچو شیشهٔ می گریه در گلو