دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
دل گر از دست شود در خم ابرو، گو شوور شود زار و نزار از غم آن مو، گو شو
خیالم تا به سرو قامت او گشته هم زانوگهی با مه برابر می زند گه با فلک پهلو
رحمتش با بی گناهان کی کند فردا نگاهمی برد دل های ظلمت دیده را چشم سیاه
خطش نوشته بر او آیت کلام اللهسواد مملکت حسن اوست، زلف سیاه
گرچه عالم را بنا آن ذات بیچون ساختهلیک فکری کن که عالم را بنا چون ساخته
فلک به این همه رنگی که بر هوا بستهبه زیر تیغ تو صیدی است دست و پا بسته
ز جان گذشتم و جانان شدم نشسته نشستهبرون ز عالم امکان شدم نشسته نشسته
نماید گاه ابرو گه جمال آهسته آهستهز ابر آید برون بدر و هلال آهسته آهسته
باز چشمش سرمه آمیز آمدهطرفه بیماری به پرهیز آمده
ز من تا کوی جانان گرچه یک آواز رس ماندهز دوری می زدم فریاد اما ناله پس مانده
ابروی تو را تا قلم صنع کشیدهحیرت ز مه نو سر انگشت گزیده
نیست با کس اتحادم همچو کوهدر ازل وحدت نهادم همچو کوه
عهد با بالابلندی بسته ایدل به شوخی خودپسندی بسته ای
آفتاب از آتش مهر تو اخگر پارهایآسمان، طفل مسیحای تو را گهوارهای
ای که از قدرت تویی حسن آفرین تازه ایباز از روی کرم بنما جبین تازه ای
نمی دانم تو خاکی آتشی یا باد یا آبیفتاد از تاب، گردون و هنوز از حرص، بی تابی
هیچ در کفر و خیال کار مشکل نیستیدر دلی اما خبردار از دل دل نیستی
وجودم را بر آتش زد لقای گرم موجودیشدم کوه تجلی از نگاه سرمه آلودی
دارم ز باده چشم تمنای بیخودیساقی بیار ساغر و مینای بیخودی
دوست به دشمن به کربلا تو نمودییوسف یعقوب را بها تو نمودی
تو تا به کی دل و جان در امان نگه داریز تیر حادثه تا کی نشان نگه داری
دلم ربوده بت ماهری به عیاریکه گوی بازی او چرخ شد به مکاری
دیده بیرون شده از پرده به دیدار کسیجان به لب آمده از لعل شکربار کسی
شد زمین تکیه گاه درویشیآسمان بارگاه درویشی