دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
چون تیر پیچ و تاب ندارد کمان ماپاک است از ریا و حسد خاندان ما
برد آرزو خرمن ما خوشه چین مااز دست نارسا ننمود آستین ما
جز لاله نیست چشم سیاهی به راه ماغیر از دلی شکسته نباشد پناه ما
بیجا نمی خلد به دلی تیر آه مامژگان چشم آبله شد خار راه ما
شور عشق است و جنون حاصل و سرمایهٔ ماسنگ طفلان بود از خان غمش دایهٔ ما
بی رمز درد، کس نشود آشنای ماخالی ز ناله نیست نی بوریای ما
ظهور نعمت منعم بود گدایی مانوای عالم معنی است بینوایی ما
ای خیره چو نرگس ز جمال تو نظرهاچون غنچه پر از خون ز خیال تو جگرها
نگاهی جانب ما کن که قربانت شود جانهااز آن چشمی که مجنون گشته آهو در [بیابانها]
سرگشتهٔ تو خم نکند سر به هیچ باباز آسمان فتد نفتد قدر آفتاب
با تهی دستی علو همت است این از حبابکاسه اش بر آب و هرگز تر نمی گردد ز آب
تا کجا رفتار دلجوی تو را دیده است آبکز هوای جلوه ات بر خویش گردیده است آب
روشنگر زمان و زمین است آفتابیک صفحه از کتاب مبین است آفتاب
در خم هر حلقهٔ زلفش رهین است آفتابسایه سان پیش قد او بر زمین است آفتاب
کاکل کمند زلف تو شد دام آفتابتا شد غزال چشم سیه رام آفتاب
ساقی مکن دریغ ز پیر و جوان شرابفرصت غنیمت است بده رایگان شراب
عشق پرشور است و ما پراضطرابیار بی رحم است و ما بی آب و تاب
در میان ما و او شد حسن بی پروا نقابتابش خورشید بر خورشید شد پیدا نقاب
غنچه کی وامی کند چشم دل خود را ز خوابتا نیفشاند سحر بر روی گل شبنم گلاب؟
دیوانه شدم باز جنون می کنم امشبای عشق مدد ساز که خون می کنم امشب
تو جان و من به جانت گشته طالبتو نور دیده و از دیده غایب
از پیر همت و کرمی ای جوان طلبچون تیر قوت و مددی از کمان طلب
شبی که مست بیاید به خواب من مطلوبدهد به غمزه شراب و کباب من مطلوب
روی تو چو از پیش نظر پرده برانداختآتشکدهٔ مهر به دور قمر انداخت