دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
صبحدم شیری که مهر دایه ام در کام ریختخون دل شد شام غم از دیده ام ایام ریخت
گفتگوی حشر راحت از دل دیوانه ریختچشم ما خواب گرانی داشت این افسانه ریخت
در بزم عشق نشئهٔ تأثیر صحبت استساقی است پیر بیعت و خم پیر صحبت است
نازک دلی که آینه دار نزاکت استدایم به فکر نقش و نگار نزاکت است
باده نوشی و غزلخوانی دیوانه بجاستخنده گر نیست بجا گریهٔ مستانه بجاست
یار را از من چه میپرسی بپرس از دل کجاستمحفل لیلی ز مجنون پرس در محمل کجاست
آه گرمی که به یاد تو ز دل ها برخاستمرده ای بود ز اعجاز مسیحا برخاست
به طوف کوی تو آن شب که دل ز جان برخاستبه یاد وصل تو از مرد و زن فغان برخاست
حرف هر کس ز فکر خام خود استجنبش هر که از مقام خود است
مدح رخ زیبای تو عنوان سعیداستتعریف قدرت مطلع دیوان سعیداست
هر آن دلی که به زلف بتی گرفتار استز دام جستهٔ تسبیح و قید زنار است
حلب شهر و نعیما شهریار استسعادت پیشکار و بخت یار است
چون دل دلیل نیست تن و [دل] برابر استآبی که [تشنگی] نبرد گل برابر است
صورت اندیش کی از معنی ما باخبر است؟پای خوابیده چه داند که چه در زیر سر است؟
هر کجا مینا و جامی از می گلگون پر استوای بر پیمانه و مینای ما کز خون پر است
دارم بتی و سجده اش ای دل نهانی بهتر استاز هر چه گویم خوبتر وز هر چه دانی بهتر است
هر زمان دل را هوای کوی جانان بر سر استذوق جانبازی است دل را تا مرا جان در بر است
هر زمان بر سر پرشور هوای دگر استهر نفس از دل غمدیده نوای دگر است
عاشقان را در جهان فکر و خیال دیگر استغیر تکمیل خود ایشان را کمال دیگر است
دل ناخدای بحر تماشای دیگر استاین گوهر یگانه ز دریای دیگر است
به پیش چشم من دریا چه چیز استبه ذوق خاطرم صحرا چه چیز است
در خرابات مغانم جا بس استاز دو عالم ساغر و مینا بس است
حرف آن لب شنفتنم هوس استسخن از باده گفتنم هوس است
هر شیوه ای که هست در این جا بجا خوش استاز گل صفا و رنگ ز بلبل نوا خوش است