دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
دلم به گرمی عشق تو باغ باغ شکفتبه سینه از هوس آتش تو داغ شکفت
جوهر تیغی که من بر آن کمر میبینمتسبزهٔ خاک شهیدان تا کمر میبینمت
ز من جان خواست جانان گفتمش از جان به جان منتبجان و دل کشیدن می توان از جان جان منت
چند ای عمامه داران بر سر دستار، بحثبر سر سجاده و تسبیح و بر زنار بحث
خلقی که می کنند به آب مدام بحثهرگز نمیکنند به نان حرام بحث
مگذار در حریم خرابات، پای بحث[جایی] که جام باده بود نیست جای بحث
به بستن کمرش نیست آن میان باعثکه فکر ما شده چون موی در میان باعث
خوشم به این مرض و انحراف طبع و مزاجکه جز تو کس نتواند مرا دوا و علاج
رفتم حباب وار ز خود در هوای موجافتاده ام چو آب روان در قفای موج
تا کرد آن پریرخ و نامهربان خروججان رخت بست و کرد ز تنها روان خروج
دور است و همین باغ و بهاری و دگر هیچماییم و کف دست نگاری و دگر هیچ
از دم تیغ قضا شیر مکیده است صبحاز شب و از روز خود مهر بریده است صبح
دیدهٔ غفلت گشا دریاب فیض نور صبحمی شوی خورشید عالم چون شوی منظور صبح
زینهار چون حباب مپرس از نشان صبحبر هم زده است موج هوا خاندان صبح
هرگز ندیده ام گرهی بر جبین صبحدارم نیازها به رخ نازنین صبح
شکست رونق آیینه را صفای قدحگشوده چهره ز اسرار دل هوای قدح
چو دید جسم مرا جای آرمیدن، روحنیارمید در این جسم از تپیدن، روح
به گوش عرش ز حق می رسد به لفظ فصیحکه به ز روی صبیح است حسن خط ملیح
مکن به روی دلارام من نظر گستاخمرو چو خس به دم اژدر شرر گستاخ
بندی چرا میان عداوت به کین چرخ؟از دست ما درازتر است آستین چرخ
تنی بغیر عمل شد برای جان، دوزخبه مرغ بی پر و بال است آشیان، دوزخ
ای خضر خو گرفته مذاقم به آب تلخبهتر بود ز آب حیاتم شراب تلخ
مرا ز حلقهٔ آن دربهدر پسند مبادچو آفتاب خلاصم از آن کمند مباد
هر آن که روی تو را رنگ ارغوانی دادمرا ز عشق تو رخسار زعفرانی داد