دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
ز عالمش چه خبر آن که او پریشان نیستندیده لذت سرما تنی که عریان نیست
جامه جز گردون اطلس در بر آزاده نیستغیر موی سر کلاهی بر سر آزاده نیست
کار اهل الله را طعن از کسی زیبنده نیستهرچه خواهد میکند عارف کسی را بنده نیست
عاشقان را رخصت دیدار آن مه پاره نیستهمچو خورشیدش کسی را طاقت نظاره نیست
منظور من جز او چه بود در نظر که نیستاز حال دل چه شکوه کنم بی خبر که نیست
نیست روزی که این منادی نیستنیست غم در دلی که شادی نیست
بجز از بخل در این دور زمان چیزی نیستجز حسد پیشهٔ این آدمیان چیزی نیست
لامکانی تو و امکان تو بی چیزی نیستنهی در عالم فرمان تو بی چیزی نیست
به سوی کوی تو را نگاه خالی نیستچگونه با تو رسد کس که راه، خالی نیست
مرا دمی نفسی لحظه ای و آنی نیستکه با جفا و وفا از تو امتحانی نیست
خاطر جمع بجز عالم یکتایی نیستعالم امن به از گوشهٔ تنهایی نیست
به آن خدا که جهان را جز او خدایی نیستجهان هر چه در او هست ماسوایی نیست
از ره عیش و نشاط، ای چرخ گردیدن نداشتدر زمان ما بساط خویش برچیدن نداشت
می توان جان باخت اما از وفا نتوان گذشتمگذر از حق از سر این ماجرا نتوان گذشت
رخ نمودی و جهان در نظرم دیگر گشتقصد جان کردی و هر مو به تنم خنجر گشت
دیده ای کان صبح را در خواب یافتتا به گردن خویش را در آب یافت
کلیم الله زد فریاد چون بر طور سینا رفتچه حسن است این بت ما را که کوهش دید از جا رفت
گر ز عالم داد یا بیداد یا بر باد رفتاز جهان کی رفت چیزی هر چه رفت از یاد رفت
ما را نمود روی وز ما رونما گرفتآخر هر آنچه داشت به دل مدعا گرفت
در شکنج زلف او دل تاب نتواند گرفتچون کتان، کام از شب مهتاب نتواند گرفت
دل ز تکرار بهشت حور از کوثر گرفتآن قدر سودم به صندل سر، که درد سر گرفت
شوخ ما رسم قیل و قال گرفتعاشقان را زبان حال گرفت
دل بسکه چشم شوخ تو را نام میگرفتچشمم به گریه روغن بادام میگرفت
هر که آمد عمر خود را صرف سامان کرد و رفتشمع را نازم که جسم خویش را جان کرد و رفت