دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
کار بی همکار سخت و راه بی همراه دوردست بی دینار عور و چشم بی دیدار کور
امکان صبر نیست، ز سر گیرم این نفیردل رفت و صبر رفت، خدایا، تو دست گیر
چو نازنین جهانی بحسن خویش بنازکه پیش ناز تو میرم بصد هزار نیاز
ماییم و حضرت تو و صد سوز و صد نیازای عشق چاره ساز جگرسوز جان گداز
با زلف و رخت مست مدامیم شب و روزای ماه وفا پیشه و ای شاه دل افروز
فکر عقل از حد گذشت ای عشق، آتش برفروزهر کجا یابی نشانی هستی ما را بسوز
دلم در عشق ناپرواست امروزز جانان در سرم سوداست امروز
از لب لعل توام کار بکامست امروزفلکم بنده و خورشید غلامست امروز
سید سادات عالم غیر انسان نیست کسزاهد افسرده دل از دور میراند فرس
ز چشم گوشه نشینان نشان سودا پرسسواد زلفش از آشفتگان شیدا پرس
گر کسی مست و خرابست ز مستانش پرسهر کرا جان و دلی هست ز جانانش پرس
از ما حکایت می و پیر و مغانه پرساز زاهدان حکایت تسبیح و شانه پرس
دلی دارم ز سودایش پر آتشدلم گرمست و جان گرمست و سر خوش
تو شمع مجلسی در بزم جان باشبیا، می نوش و میر عاشقان باش
جان هوادار تو شد، فاش مکن اسرارشدل به سودای تو افتاد، گرامی دارش
خواجه مستست، ببین در سر و در دستارشلطف فرما و زمانی ز کرم باز آرش
بر کنار طاس گردون زد هلال انگشت دوشعاشقان را مژده ایام عید آمد بگوش
بنده از دوست سئوالی بصفا کردم دوشقصه سر ترا چند بود این سرپوش؟
پهلوی خوانان غزل می خواند دوشاو بخود مشغول و جانها به خروش
واردات عاشقان کز عشق می آید بگوشعشق می گوید: بگو و عقل می گوید: خموش!
بادهام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صافبا سه صاف این چنین کس در نیاید در مصاف
بنادانان مگو سر حقایقکه هر گوشی سخن را نیست لایق
متمادی شدست یوم فراق«کیف احوال؟ ایها العشاق »
بآرزوی تو در خاک می روم، در خاکبجست و جوی تو از خاک برجهم چالاک